| !و اينك اين من ِ سانسور شده |
صفحه اصلی Categories:
لينك - چيزاي بامزه لينك - چيزاي غير بامزه وبلاگ امورات اينجا تشكر جات جملات قصار حرفاي خودموني روزانه شعر عكس به سوي من
|
٭ هوا هوای ... چارشنبهس!
هفته پیش بعد از مدتهای مدید، دوباره رفتم اورکات. تجدید خاطراتی بود. میارزید. کلی واسه خودم چرخیدم. خیلی وقت بود وبگردی نکرده بودم!
نوشته شده در ساعت 06:02 AM توسط Mansour
Comments (10)
٭ این سه خبر
........................................................................................سه عدد خبر بخوانید، دو تا به پارسی و دیگری به فرنگی! نخست: (همین تیتر کافی است!) مدير درآمدهاي شهرداري مشهد گفت: به دليل وجود اشكال تايپي و اضافه شدن يك صفر به تعرفه عوارض واحدهاي صنفي، كسبه مشهد طي دو سال گذشته 10 برابر عوارض پرداختهاند. دگر: اسامي نامزدهاي دريافت جوايز اسكار 2006 به شرح ذيل اعلام شد. آخر: pornographic movie studios are staying ahead of the curve by releasing high-definition DVDs!!! نوشته شده در ساعت 05:59 AM توسط Mansour
٭ هرمسا... آسوده بخواب که ما... که ما... مازیار باید برقصه...!
نشون به این نشون که علی-مریم شب همونجا خوابیدن! و نمیگم که ما تازه بعد از برگشتن تا ساعت 3 و نیم صبح خونة احسان داشتیم تریوی گیتار و فلوت و کلارینت اجرا میکردیم!
نوشته شده در ساعت 04:24 AM توسط Mansour
Comments (2)
٭ یه مقدار هم پول میخواستم برات بفرستم که چون نامه رو پست کردهبودم دیگه نشد!
........................................................................................واقعاً آقای سلیمانی (بخونید رئیسجمهور به همراه دولت) ما رو چی فرض کردهن؟ اگر حتی در ردة گوسفند هم به شمار میآوردن، حداقل به واسطة شیر و پشممون، احترام بیشتری به شعور مخاطب میذاشتن! «سليماني با بيان اينكه تنها يك سايت انگليسي بسته شده كه سايت مستهجني است و در اكثر كشورها اين سايت مجاز نيست، گفت: در رابطه با كلمات كليدي اوايل سال 81 و 82 مشكل به خاطر عدم تجربه و ابتدايي بودن كار شده و با پيشرفت علم و تجربه اين مشكل امروز مرتفع شده است.» حوصله نقل بقیة اراجیف رو ندارم. خودتون بخونین! نوشته شده در ساعت 04:19 AM توسط MansourComments (1)
٭ سه خبر گشنگ!
اون رو که خوندین، این سه خبر رو هم بخونین... خالی از لطف نمیباشد! «مشخصاً آقای تاجیک مشاور وزیر و مدیر کل حراست به عنوان فردی که بیشترین تماس تلفنی را داشته است و بیشترین مدت را صرف گفت و گو با تلفن کرده است از سوی وزیر نام برده شده است ومورد مواخذه قرار گرفته است. «کاسترو در حالت کما هم دست از شعارهای ضد آمریکایی خود بر نمی دارد و دئماً ا«ها را تکرار می کند و حتی با چه گورا صحبت می کند.» «در هيچ كجاى دنيا براى برگزارى آزمون هاى رقابتى از سؤال هاى تشريحى استفاده نمى شود.» پینوشت: چون سایت انتخاب کلاً فیل تر شده، مجبور شدم لینکهایی رو بذارم که از فیل تر شکن گرفته ام! نوشته شده در ساعت 05:07 PM توسط Mansour
٭ راست میگه ها! چرا تا حالا به فکرمون نرسیده بود؟!
........................................................................................
در صورت تصويب لايحه اصلاح جداول 4 و 8 قانون برنامه چهارم و متمم بودجه سال 85، معادل مبلغ زكات جمع آوري شده در هر استان، از اعتبارات بودجه دولت نيز در اختيار آن استان قرار ميگيرد. به گزارش دبيرخانه شوراي اطلاعرساني دولت، محمود احمدينژاددر نامهاي به حداد عادل لايحه «اصلاح جداول (4) و (8) قانون برنامه پنجساله چهارم توسعه اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي و متمم قانون بودجه سال 1385 كل كشور» را كه با قيد يك فوريت به تصويب هيأت وزيران رسيده، تقديم مجلس شوراي اسلامي كرد. طبق بند ج ماده واحده اين لايحه ، معادل 63 ميليارد و 407ميليون ريال( مجموع مبلغ زكات جمع آوري شده در استانهاي كشور) از سرجمع اعتبارات تملك داراييهاي سرمايه اي هر استان كسر و در اختيار كميته امداد امام خميني (ره) همان استان قرار ميگيرد تا صرف پروژههاي عمراني در همان مناطقي كه زكات جمع آوري شده است، گردد. نوشته شده در ساعت 10:16 AM توسط Mansour
٭ یادش بخیر، من بودم و یونگ بود و مرحوم هگل بود و ویتگنشتاین پدر...
یه نفر واسهام کامنت گذاشته بود که سه ساله که همه نوشتههای من رو خونده و من و نوشتههام برای خیلی از چیزا توی زندگیاش انگیزه شدیم! توی همه این مدت هم برام کامنتی نذاشته بود و طبعاً من نمیشناختمش، گرچه هنوز هم نمیشناسمش.
فکر به این قضیه منجر به ایدهای شد. تأثیرات ناآگاهانة ما روی دیگران و بالعکس. همینجوری که با خودم فکر میکردم برام جالب شد. ما به طور عادی سعی میکنیم که روی دیگران تأثیر بذاریم. به روشهای مختلفی هم این کار رو میکنیم. مستقیم و نا مستقیم. یه وقت هست که یکی مثل رامین میآد و توی گفتگو از راههای مختلف بهت ثابت میکنه که کلهپاچه خیلی هم خوبه و باید فردا صبح دسته جمعی برین کلهپاچه بخورین! یه وقت یکی مثل من علیرفتی رو به زور و با معامله رأی در برابر پرینت میبره که رأی بده. یه وقت سولماز دعوت میکنه تا بریم شمال ویلاشون و کلی خوش بگذره. یه وقت مریم پیانو میزنه و احسان میآد بهش درس میده و قرارهای چهارشنبه شکل میگیره... اینکه من فلانی رو استخدام بگنم یا نکنم، روی زندگی هر دومون و خصوصاً اون تأثیر میذاره. اینکه من وقتی یکی دیگه در مورد زندگیاش ازم مشورت میخواد، چی بهش میگم، تأثیر زیادی روی زندگیاش میذاره. و اینکه من به یه نفر دیگه چه چیزایی رو یاد بدم تا بتونه گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه، بدون شک مسیر زندگیاش رو به یه سمت دیگه میبره. اما همة اینا تأثیرات آگاهانهس. توی همه اینا میدونیم که چکار داریم میکنیم و نوع تأثیر رو میتونیم ببینیم. اما خیلی از تأثیرات هم هست که کاملاً ناآگاهانه انجام میشه. مثلاً توی مجموعه دو نفر رو استخدام میکنی و بعد از مدتی این دو نفر با هم ازدواج میکنن (این اتفاق همین دو هفته پیش افتاد). یا مثلاً نمونة عینی - و کمی پیچیدهتر - دیگهش رامین و سولماز. مثالهای سادهتر دیگهای هم وجود داره. کسی که با نون سنگک داغ از کنارت رد میشه و باعث میشه که هوس کنی ناهار نون و پنیر و انگور بخوری. آگهیای که تصادفاً توی روزنامه بغلدستیات، توی مترو میبینی و باعث میشه که بری و اون کالا رو بخری. یا مثلاً کسی از جلوت میگذره و شباهتش به یکی از دوستای قدیمت، باعث میشه که یادش بیفتی و بری بهش زنگ بزنی. یا بعضی مثالهای دیگه. یکی یادش می ره که تو امروز ازش چک داری و چکش برگشت میخوره و حالا تو که فردا خودت چک داری، مجبور میشی کلی فکر کنی و این ور و اون ور بری تا بتونی حسابت رو پر کنی. توی این جریان خیلی جاها ممکنه بری و با خیلیها ممکنه صحبت کنی. اینا همه و همه تأثیرات ناآگاهانة ما روی همدیگه هستن. اجتماع از خیلی زیادی انسان تشکیل شده که هر روز دارن آگاهانه و ناآگاهانه روی هم تأثیر میذارن. حتی اینکه یکی میدوه و زودتر از تو سوار مترو میشه و تو دیگه جا نمیشی و با اون قطار نمی ری. به همین سادگی. این تفکر البته چیز تازهای نیست. شکلها و نمودهای مختلفش بارها مطرح شده و به گمانم حالا حالا ها هم مطرح خواهد شد. از اینکه یه تغییر کوچیک بصورت تصادفی یا به شکل تصمیمی که یه نفر میتونه به دو شکل بگیره، چه تغییرات و چه انجامی رو برای اون آدم رقم میزنه گرفته تا دونستن اینکه کسانی هستن که با علم به این تأثیرات سعی میکنن اونها رو به نفع خودشون تغییر بدن. مبحث جامعه شناسی کلان، رفتار شناسی اجتماعی و این جور داستانا. حتی موضوع داستانی هم که یه زمانی مینوشتیم، در همین مورد بود. یادش بخیر! نوشته شده در ساعت 01:41 PM توسط Mansour Comments (6)
٭ دو لینک
........................................................................................- دوست خوبم پرویز زاهد، لینک این لینکدونی رو گذاشته که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش پیدا میشه. واسه تعدادی از دوستان که کارمندان بسیار جدی و با پشتکار ادارات کشور خوبمون هستن، در اندک ساعات فراغتشون مفید خواهد بود! - این مطلب در مورد عادل فردوسیپور ارزش خوندن داره... نوشته شده در ساعت 05:15 AM توسط Mansour
٭ این جمله میچسبد!
........................................................................................یکی یه وقتی یه جا از قول یکی دیگه گفته بود: «بچه باید تا دوسالگی شیر مادرشو بخوره، همین باعث میشه که وقتی بزرگ شد، گه زیادی نخوره»! نوشته شده در ساعت 08:30 AM توسط MansourComments (2)
٭ به به، آقای جمشیدیان!
........................................................................................از زمانی که یادم میآد، یه چیزایی رو قاطی میکردم. اگه کتابی میخوندم که تعدد کاراکتر داشت، نامها یادم نمیموند. بعضی وقتا برمیگشتم و چند صفحه یا چند فصل عقبتر رو میخوندم برای اینکه یادم بیاد اینی که الان داره در موردش میگه کی بود. منتها نمود این جریان توی چند وقت اخیر دیگه عجیب و غریب شده. وقتی شروع کرده بودیم به دیدن Friends، تا چند وقت تشخیص و تفکیک چندلر و جوی برام ممکن نبود و وقتی که یکیشون رو میدیدم یادم نمیاومد که این کدوم یکیه! فاجعه وقتی بود که یه ماه پیش فیلم Departed رو دیدم و تقریباً تا اواخر فیلم فکر میکردم که این دزده که توی گروه پلیسه با این پلیسه که توی گروه دزداس یک نفرن، فقط احساس میکردم یه ذره با هم فرق دارن!!! پینوشت: اگه این فیلم رو ندیدین، شاید یه توضیح کوچولو برای کمک به درک عمق فاجعه کمک کنه. نقش دزده رو مت دیمون و نقش پلیسه رو دیکاپریو بازی می کردن! نوشته شده در ساعت 09:39 AM توسط MansourComments (1)
٭ حال بده بابا!
........................................................................................دیشب از اون شبایی بود که توی تاریخ ثبت میشه. 4 جا دعوت شدیم، اما خب فقط یکیشو رفتیم! کدوم رو؟ خب معلومه، قرار چهارشنبهها با علی و مریم رو! پینوشت: دو نفر از دوستای اون ور آبی من هستن که با اینکه هیچ وقت خیلی بهشون نزدیک نبودم و رابطهای صمیمی اما نه خیلی صمیمی داشتهایم، اما به جرأت می تونم بگم همیشه به یادشون هستم و خیلی خیلی دوستشون دارم! (خیلی تینایجری شد این جمله؟!) یکی مریم هست تو امریکا و اونیکی شهریار تو آلمان. همین! ** عنوان این پست گرتهبرداری آزاد از لحن «خان مظفر» بوده است! نوشته شده در ساعت 01:28 PM توسط MansourComments (1)
٭ من در 30 سالی که گذشت
ذهنم خیلی شلوغ بود. مسائل مختلف و متعددی که دائم توی سرم میچرخید حسابی خستهم میکرد. دست آخر چند روز پیش تصمیم گرفتم یه کم به خودم استراحت بدم. «چراغها را من خاموش میکنم» زویا پیرزاد رو برداشتم و شروع کردم به خوندن. کتاب نخونده زیاد دارم. حتی شاید نخوندن بعضیهاش گناه کبیره به حساب بیاد! (آهای اونایی که دنبال اعتراف و اقرار و اینا میگشتین؟!) غیر از این مرشد و مارگریتا و همنوایی شبانه هم هست! مرشد و مارگریتا را به همه سفارش کردم، برای سحر خریدم، اون و هفت-هشت نفر دیگه هم خوندنش و هنوز خودم نخوندم! پینوشت: تا حالا برای کادوی تولد هیشکی اینقدر وقت نذاشته بودم! نوشته شده در ساعت 08:23 AM توسط MansourComments (1)
٭ سه نوشته
خیلی وقت بود که دلم برای این نثر تنگ شده بود... زیاد... «بد مصب از بچگی جنون در وجود منحوس من وود وود میکرده ، مثلا تو امتحان علوم به جای اینکه جواب سوال ِ چرا وقتی آب را حرارت میدهیم جوش می آید و بخار می شود ؟ را بدهم ، جواب دادم : ~ «میدانی رفيق.. راستش روزهام پرتقالی نيستند اين روزها.. طعم و بوی به میدهند، خوشطعم، اما کمی گس و سفت.. روزهام بوی آشغال تراش و خرده کاغذ و مقواهای رنگارنگ و ماژيک میدهند و صدای مدام فن کامپيوتر.. خودم را لابهلای نقشهها و مربعها و ديوارهای قناس(ص؟) و پنجرههای کوتاه قايم کردهام تا حواسم پرت شود و پرت بماند از اين همه سنگينی که روی شانههای اين روزهاست.. بوی بهشت گوش میدهم و واقعه و هر چيز ديگر، تا فراموشم شود عيدی را که در راه است و سالی را که با تمام حواسپرتیها و قايم شدنهای من بالاخره از راه میرسد و مرا با خود به همراه میبرد.. قدر همين روزهای آرام و کمرنگ و مهربان را میدانم اما.. همين صبحهای گاهبهگاهی که صبحانه چای و دونات جام جم میخوريم با مارال و به عکس انيشتين مقابلمان میخنديم و از پيرمردهای ميز پشتی عکس میگيريم.. يا به هوای قهوه بستنی کافه عکس آنقدر سيگار میکشيم که تا خود شب خمار و منگيم.. قدر همين تلفنهای احمقانه و طولانی و دوستداشتنیمان را.. يا آن تلفن کوتاه، که میگفت آن پالتو و گردنبند را برايم خريده، يا زوربای يونانی قديمی ترجمهی قاضی را.. يا چه میدانم، يک بغل سی دی های عکس دار برای شبهای تا صبح بيدار ماندن پای پروژه.. يا اصلن همين تقی و کريم و کاتر الفا.. تمام اينها يعنی دوستان بهتر از برگ درختی که هيچجای ديگر دنيا نخواهم داشتشان.. تمام اينها يادم میاندازد آوار دلتنگیای را که سال ديگر از راه خواهد رسيد.. من اما چشمانم را میبندم و برشهای به را بو میکشم و میدانم همين روزهاست که مرا زنده نگاهمیدارد، زنده و سرشار و پرلبخند برای زمستان سرد و سختی که از راه خواهد رسيد. ~ «خواهر کوچيکه داره با تلفن حرف میزنه، با آقای دوستش. آقا دوسته وقتی می فهمه منم اونجام پيغام میده که: خيلی خيلی بهشون سلام برسون، بگو بابا دلمون براتون تنگ شده، يکی دو روزی هم بياين پيش ما.. تشکر میکنم و تو دلم میگم: آخی، بچهم چه محترم هم سلام میرسونه، طفلی فکر میکنه من چه همه آدم حسابيم الان. Comments (1)
٭ آقای اپل
........................................................................................اگه هنوز در مورد محصول (شاهکار؟) جدید اپل نخوندین، بد نیست این مطلب فارسی رو در مورد این گوشی مالتی تاچ بخونین. خیلی قشنگه!
پینوشت: بازم اگه نمیتونین بخونین، از اینجا استفاده کنین. نوشته شده در ساعت 07:04 AM توسط Mansour
٭ لطفاً دماغ خود را بگیرید!
اگه توی سایت آمازون دنبال لغت Bathroom بگردین، 117 هزار و 80 مورد کتاب پیدا میکنین! از Design Ideas for Bathrooms گرفته تا سری کتابهای مربوط به مؤسسة Bathroom Readers' Institute!!!
نوشته شده در ساعت 11:55 AM توسط Mansour
Comments (2)
٭ تقدیم به علی و مریم
پریشب حدود ساعت 2 و نیم صبح سحر هوس کلاب ساندویچ کرد. حالا نه نونش رو خونه داشتیم و نه ژامبون و غیره! آقا زدیم بیرون و بعد از کلی گشتن و خندیدن و غیره، همه چیزایی که میخواستیم رو پیدا کردیم و ساعت 3 و نیم داشتیم با سحر مثل اوبلیکس ساندویچها رو یکی پس از دیگری میخوردیم. (من ساعت 12 شام خورده بودم!) شب محشری بود! اگه دو تا دیوونه دیگه پیدا کردین، به ما معرفیشون کنین، حتماً خوش میگذره!
آها، راستی نگفتم چرا سحر هوس اسنک کرد؟! چون داشتیم دوباره از اول Friends میدیدیم و اینا همهشون داشتن ساندویچ میخوردن! p-;
پینوشت: به فروشنده نون فانتزی میگم شما همیشه از این موقع پخت رو شروع میکنین؟ گفت نه، هر روز از 4 و نیم صبح شروع میکنیم. امشب استثنائاً این موقع شروع کردیم!
نوشته شده در ساعت 11:18 AM توسط Mansour
........................................................................................Comments (3)
٭ تعطیلات سال نو را چگونه گذراندید؟
........................................................................................اول. دوم. Comments (6)
٭ جبر جغرافیایی
........................................................................................http://www.gerdbad.com/?id=1167065889 پینوشت: به نظر شما چرا لغت «جغرافیا» رو که توی گوگل جستجو می کنیم، منجر میشه به فیلترینگ؟!!! نوشته شده در ساعت 12:15 PM توسط MansourComments (1)
٭ تاریخ این نوشته 28 آذر 1385 است!
چون چند وقتی بود که خیلی فعال نبودم، تصمیم گرفتم با یک بازی که مطرح می کنم گرمی اینجا رو زیاد کنم تا خیلی همه احساس مجالس شادمانی بکنن!
........................................................................................خیلی فکر کردم تا اینکه امروز تونستم یه بازی اختراع کنم که خیلی جذابه و به درد محیط های وبلاگی هم می خوره. بازی این جوریه که هر کسی پنج تا از چیزایی رو که دیگران در مورد شخصیتش نمی دونن، می نویسه. بعدش هم پنج نفر رو معرفی می کنه تا اون ها هم همین کار رو بکنن و الی آخر. فکر می کنم خیلی بازی جذابی بشه و خیلی استقبال بشه ازش. یه جور احساس خاصی دارم در مورد این بازی. با اینکه خیلی کلیشه هست، اما خودم شروع می کنم: اول. من خیلی صداقتمندم. این رو خیلی از دوستام در مورد من نمی دونن و بعضی هاشون فکر میکنن که من ایده هاشون رو می دزدم. اما اصلاً این طور نیست و من این صداقت رو همیشه توی خودم پنهان دارم. دوم. علی و مریم بچه شون نمی شه! سوم. جای جمیع دوستان خالی. امشب منزل سرهرمس بودیم. جای خودش هم خالی. نبودین ببینین این ورنوش از نبود سرهرمس دپرشن گرفته بود، مست کرده بود، م.ک.عاصی رو بغل کرده بود دائم داد می زد «عمه کــتــــــــی»!!! چهارم. یه ویروس جدید اومده تو وبلاگها، حمله می کنه به کامنتدونی ملت. خیلی خطرناکه. اسم واقعی اش که سایمانتک اعلام کرده T690VirComYIAMABOOK هست، اما مختصراً بهش می گن Yalda. پنجم. یه روز یه ترکه .. ..... ... ..... .. . .... .. ... ...... . ..... میگه: تعارف می کنی؟! خب این از اعترافات من. و اما پنج نفری که من به این بازی دعوت می کنم: رژینا فالانجی، فرمانده گردان سرهرمساینا، خوزه آرکادیو بوئندیا، موارد الف و ب، سلمان، علیرفتی. نوشته شده در ساعت 03:24 AM توسط Mansour Comments (2)
|