| !و اينك اين من ِ سانسور شده |
صفحه اصلی Categories:
لينك - چيزاي بامزه لينك - چيزاي غير بامزه وبلاگ امورات اينجا تشكر جات جملات قصار حرفاي خودموني روزانه شعر عكس به سوي من
|
٭ سينما در سالي که گذشت
اونايي که اهل فيلم و سينمان، شايد «سينما در 2005 اي که گذشت» به روايت بي-بي-سي براشون جالب باشه. قسمت اولش رو اين جا و قسمت دومش رو هم اين جا بخونين. بعد التحرير: شايد اينم جالب باشه: Comments (1)
٭ ايران هم مي تونه مفيد باشه!
رييس مركز پولشويى سازمان ملل گفت: ايران پس از سوييس دومين متهم پولشويى در جهان است جالبه، نه؟! نوشته شده در ساعت 12:17 AM توسط Mansour
٭ آرمان شهر
........................................................................................پردة اول: پردة دوم: نتيجه: کلام آخر:
٭ هديه
اين ترانه رو براي ماندانا مي ذارم اينجا...
نوشته شده در ساعت 06:59 PM توسط Mansour
........................................................................................Comments (1)
٭ عضو جديد خونواده
اينم از اون سورپريزه... معرفي مي کنم: PJ، عضو جديد خونواده ما!
........................................................................................
Comments (9)
٭ از دست اين اسپمرها
قبلا يه سري لغت مثل سکس و ... رو توي کامنت هام فيلتر کرده بودم.
........................................................................................اما حالا مجبور شدم لغت هاي گود، نايس و گريت رو هم فيلتر کنم!!! نوشته شده در ساعت 10:34 AM توسط Mansour Comments (3)
٭ als pls!
........................................................................................ديشب داشتم به دلايل اقبالي که به chat کردن، در جهان و خصوصا در ايران و بين جوون ها وجود داره فکر مي کردم. اين اقبال از اول وجود نداشت و عليرغم اين که از خيلي وقت پيش اين امکان وجود داشت، اما چون همه گير نبود، استفاده اي هم ازش نمي شد. اگه بخوام تاريخچه اي ازش بگم، طبق معمول عمده امکاناتي که الان توي ويندوز داريم و خيلي ها فکر مي کنن که اين امکانات رو ويندوز براشون فراهم کرده، امکان chat کردن از همون اوائل توي UNIX وحود داشت. اگه درست يادم مونده باشه، فرماني بود به اسم talk که صفحه رو به دو قسمت تقسيم مي کرد. بالا نوشته هاي طرف مقابل بود و پايين نوشته هاي من. يادمه که روي سيستم هاي VAX/VMS هم اين رو داشتيم و به همين خاطر يکي از استفاده هاي عمده اتاق کامپيوترهاي دانشکده هاي، توي دانشگاه، بعد از ارسال email، همين صحبت کردن آنلاين از طريق کامپيوتر بود. کم کم به مدد ويندوز و فراگير شدنش توي همه جامعه و مسنجرهايي مثل Yahoo، اين امکان توي کل جامعه پخش شد. اگه بخوام خصوصيت هاي اين امکان رو فهرست کنم، بايد از اين جا شروع کنم که chat چيزي بين تلفن و email هست. از يه طرف آنلاينه و از طرف ديگه نوشتني (نوشتن تقريبا هميشه يه سيستم آفلاين محسوب مي شده). به نظر من اين چند نکته مهم در کنار مواردي مانند فراغت از محل فيزيکي، برگزاري در سکوت و به نوعي کاملا شخصي بودن، قابليت انجام در حين انجام ديگر کارها و انعطاف پذيري و قابليت تکميل شدن chat باعث شده که عليرغم معايب و مشکلاتي مانند نياز به امکانات (کامپيوتر، اينترنت، ...)، زمان بر بودن، نياز به تايپ (در مقابل حرف زدن که هيچ واسطه اي نمي خواد) و عدم انتقال احساس و لحن در کلام نوشتاري اين ابزار مقبوليت بسيار زيادي در جامعه داشته باشه. نوشته شده در ساعت 07:05 AM توسط MansourComments (2)
٭ سحر بانو
ديشب گفت: رامين توي وبلاگش ما رو دعوت کرده که بريم پيششون. توي کامنتاي مهدي جوايش رو دادم! پي نوشت: رامين توي کامنتاي من جواب داده و الي آخر... خوشم مي آد جفتشون قضيه رو خوب مي گيرن! يادش بخير نامه هاي توي ظرف غذا... ;) نوشته شده در ساعت 10:10 PM توسط Mansour
٭ من مي ترسم!
........................................................................................يکي از معدود چيزايي که من واقعا ازش مي ترسم، زلزله اس. به جرأت مي تونم بگم هفته اي نيس که حداقل يکي دو بار به زلزله فکر نکنم. يا يه لحظه از حرکت نايستم براي اينکه احساس کنم تکوني که الان متوجهش شدم، يه تمون صندلي بوده يا زلزله... Comments (2)
٭ آمار سقوط
کساني که مي خوان آماري از تلفات ناشي از سقوط هواپيماها در ايران داشته باشن، مي تونن يه نگاهي به اينجا بندازن: Comments (3)
٭ خب، اينم که انتخاب شد... حالا کدوم مشکلو حل کنيم؟
مي گم اين حاج خانوم دنياي امسال يه نمه شبيه آيدا مفتاحيه، نه؟! (به قول ملا، اونايي که آيدا رو نمي شناسن از اونايي که مي شناسن بپرسن که آيدا کيه!) پي نوشت: آيدا و فرشته و بابک و محمدرضا و ياسر و خلاصه جميع بر و بچز اون وري. سلام عليکم و مخلصيم! پي نوشت 2: در حاشيه اين دو تا لينک هم از BBC ديدنيه:
٭ هر چي مشکل بود حل کردم!
........................................................................................ديشب تحليل خبري شبکه 2 در مورد اين بحث آلودگي هوا بود و تدابيري که الان اتخاذ شده و کارآمدي اون ها و غيره. به نظر من اولين چاره براي حل اين مشکل تقويت پست هست و دومي اش تقويت زيرساختهاي اطلاعاتي و الکترونيکي در همه ابعاد. در حقيقت به نظر من ناگزير از اين کار هستيم. چقدر از زماهن و انرژي ما صرف رفت و آمد بين بانک هاي مختلف براي پرداخت هاي عمدتا پيش پا افتاده (مثل قبض آب و برق و تلفن) و يا ناچيز (1000 تومان براي گذرنامه، 4000 تومان براي گواهينامه، 3000 تومان براي دادگستري، 5000 تومان براي مخابرات و ...) و يا موردي (مثل خريد اوراق مشارکت و قرضه فلان سازمان) و يا تبادلات بانکي (انتقال پول از حسابي از بانکي به حساب ديگه از بانک ديگه) مي شه؟ (يعني بانک ها دارن زمان قابل توجهي از وقت و انرژي شون رو براي چيزي مي ذارن که کارکرد اصلي شون اون نيس!) بذارين يه مثال بزنم. يه مثال عيني که براي خود من اتفاق افتاده. بايد کد ملي ام رو مي گرفتم. گفتن بايد بري ثبت احوال مرکزي، کجا، سپه. يعني يه ايستگاه مونده به توپخونه. کوبيديم و رفتيم اون جا و شناسنامه رو داديم و منتظر مونديم. بعد از حدود يه ربع صدامون کردن که آقا اطلاعات شما مغايرت داره. دوستان لطف کرده بودن و به انتهاي اسم ما، يه ه تأنيث ناقابل اضافه کرده بودن!!! خب حالا چه کنيم. هيچي رو يه کاغذ 6 در 4 که مي خواستن بهم بدن، نوشتن که مغايرت داره و بعدش برو به ثبت احوال شرق. اون کجاست؟ اتوبان آهنگ!!! کوبيديم رفتيم اون جا. توي صف اين اتاق بايست، يه درخواست رفع مغايرت برات بنويسه و بفرستدت اتاق بعدي. اون جا توي نوبت بايست و مدارکت رو بده و برو اشين تا نيم ساعت بعد صدات کنه و يه مهر بزنه و بفرستدت اتاق بعدي. جالبه که هر اتاقي هم که مي ري، حتما بايد شناسنامه ات رو بدي. بعبارت ديگه آدم قبلي که شناسنامه رو ديده و نوشته که داستان اين است و مهر هم زده، پشم! همه مون مي دونيم که اين مشت نمونه خرواره. کار من يه کار بسيار ساده و پيش پا افتاده بود که هيچ پيچيدگي خاصي هم نداشت. پرداخت به بانک و مفاصا حساب و امروز برو و فردا بيا و کميسيون و بازرس و غيره و غيره رو هم نمي طلبيد. و خدا رو شکر که من تا جايي که مي تونم سر و کارم رو با اين اداره جات و سازمان ها قطع کرده ام. خب زياد بيراهه نريم. اما با وجود تقويت پست، ايجاد پول الکترونيک و انجام امور اداري و غيره از طريق اينترنتي و اينترانتي، باز هم يه بخش از رفت و آمد ها مي مونه که کاريش نمي شه کرد. اون هم موج حرکتي براي رفتن به سر کار (صبح ها) و بازگشت از اون (عصرها) هست. براي اين قسمت هم، تقويت ناوگان حمل و نقل عمومي شهري چاره کار هست. بعنوان مثال متروي کارآمد بهترين ابزار هدايت موج جمعيتي هست. در کنار اون اگه در نزديکي ايستگاه هاي مترو، خصوصا اون ها که ابتدا و انتهاي مسير، يا در حوالي طرح ترافيک و يا در مجاورت بزرگ راه ها هستن، پارکينگ هاي بزرگ با امکانات مناسب وجود داشته باشه طبيعيه که کلي از جريان ترافيک شهري به اين ايستگاه ها منتهي مي شن. اين بحث ها براي من بحث هاي جديدي نبود، ديشب داشتم اينا رو به سحر مي گفتم. حدود يه سال پيش همين حرف ها رو با رامين داشتم مي زدم و حدود 8 سال پيش با علي. تقريبا عين اين حرف ها رو. طرح اتوماسيون مناطق شهرداري، تا جايي که يادم مي آد، به حدود 10 سال پيش برمي گرده. اگر اون موقع اين کارها درست و کامل انجام مي شد، الان ديگه با فرهنگ استفاده اش هم مشکل نداشتيم. يعني نه تنها کارها انجام شده بود و معايب و نواقصش هم رفع شده بود، بلکه کم کم eKiosk ها رو هم مث باجه هاي تلفن توي همه شهر مي ديديم و فرهنگ استفاده ازشون هم کم کم توي عمده اقشار مردم جا افتاده بود و کلي از کارها با کمک اون ابزارها انجام مي شد. پي نوشت 1: پيرو دو روز تعطيل عمومي، توي همشهري نوشته بود که خسارت هر روز تعطيلي عمومي براي جامعه، حدود 100 ميليارد تومان هست. به اين فکر مي کردم که اين هزينه رو احتمالا از روي ميزان حقوقي که بايد به کارمندان و غير پرداخت بشه، در حالي که تعطيل هستن و کاري انجام نمي شه برآورد کرده ان. غافل از اين که اگه کار مي کردن، مگه چقدر بازدهي داشتن و چقدر کار انجام مي شد؟!!! پي نوشت 2: اين همه حرف زدم، اما دست آخر، همون طور که هر بار اين بحث ها رو با کسي کردم، آخرش گفتم، معتقدم که اينا چيزايي نيس که فقط به عقل من رسيده باشه. مطمئنا اونايي که بايد بدونن، مي دونن و خيلي هم بهتر از من مي دونن. منتها قرار نيس که اين کارها انجام بشه. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل! نوشته شده در ساعت 06:58 AM توسط MansourComments (1)
٭ شنيده ها
ديشب شنيدم که توي انگلستان اعلام کرده ان که قراره نرخ بليت قطارها گرون بشه. حداکثر تا 9 درصد. از اون طرف مصرف کنندگان و انجمن هاي صنفي و اينا به اين تصميم معترضن و مي گن که ممکنه يه عده توانايي پرداخت نداشته باشن. ضمن اين که اين کار اشتيق مردم رو براي استفاده از وسايل عمومي کم مي کنه. و دست آخر اينکه اين افزايش نرخ، 3 برابر بيشتر از نرخ تورم هست...
........................................................................................ديشب شنيدم که مجلس اعيان انگلستان حق استناد به اقراراتي از متهم رو که تحت شکنجه گرفته شده، لغو کرده. چه اين اقرارها در داخل انگلستان گرفته شده باشه و چه در خارج از اون. ديشب و شب هاي ديگه خيلي چيزاي ديگه هم شنيدم. شنيدم که سود نرخ اوراق قرضه رو رسما 15 و نيم درصد اعلام کردن. شنيدم که چندمين هواپيما توي اين چند سال خورد زمين و فاتحه. آها! يه چيزم خوندم. کاربرد هاي اين هواپيماهه رو توي سايت هاي هوانوردي خوندم. حدود 10 تا کاربرد مختلف براش ذکر شده بود. اما نمي دونم چرا هيچ کدوم حمل مسافر نبود! البته اون آقاهه توي تلويزيون که تلفني باهاش حرف مي زدن هم بي راه نمي گفت بيچاره که اين هواپيما، هواپيماي ترابريه. آخه توي ايران بين انسان و گوسفند و دسته بيل خيلي فرق زيادي نيس! بعدش جونم براتون بگه که شنيدم که هي رئيس جمهور ما حرف هاي برحق مي زنه. هي همه دنيا الکي شاکي مي شن. از کاندوليزا گرفته تا پاپ. از بلر گرفته تا کوفي عنان! ولي دم رئيس جمهور ما گرم! يکي کردن رأي اين همه آدم بي ربط عمراً کار هيشکي ديگه نبود ها! آدم ياد اون اوائل انقلاب مي افته که همه گروه ها با هم ... شدن و زدن ترتيب ممدرضا رو دادن... ديگه چي شنيدم؟ آها! يادم اومد! شنيدم که هواي تهرون ديگه ريده شده توش. يعني الان ديگه بوش دراومده! شنيدم که هنوز وزير نفت نداريم. شنيدم که از تابستون به اين طرف سازمان گسترش بي صاحابه. شنيدم که 6 تا رؤساي بانک هاي دولتي يه هو با هم عوض شدن. شنيدم که قشم زلزله اومده و طبق معمول وضع کمک رساني ما مث زيرپوش عثمان سوراخ سوراخه! شنيدم که وضع بورس مون چنان سقوطي داشته که الان يکي از 10 تا بورس افتضاح دنياس! شنيدم که ... اگه بخوام ادامه بدم فکر کنم بايد دو سه روزي هي بنويسم که چي ها شنيدم. ولش کن آقا. ببينين اين خانومه چه خوشگله! نوشته شده در ساعت 04:38 AM توسط Mansour
٭ اعترافات يک ذهن آشوبناک علاقمند به نوشتن
........................................................................................چند شب ايه که تازه ساعت 2 که مي شه (2 يعني کله صبح!)، دوچرخه رو ورمي دارم، هدفون رو مي زنم و يه مسير طولاني رو تا مهرشهر رکاب مي زنم و برمي گردم. شنيدن yesterday و ميشل استروگف و «بگو بگو» به همراه کلي آهنگ ديگه، هر لحظه رو برام با لحظه بعديش متفاوت مي کنه. مسيري رو که مي رم، نصفش يه راه بسيار خلوت و باريکه که توسط درخت هاي بلند وسط و دو طرفش پوشيده شده و برگ هاي زرد پاييزي کناره هاي اون رو گرفته ان. نور زرد چراغ هاي خيابون، چنان فضاي قشنگي به اين خيابون بدون رفت و آمد توي اون ساعت از شب مي ده که شايد هيچ وقت ديگه برام تکرار نشه. وقتي papa و put your head on my shoulder رو روي دوچرخه و توي سکوت اون موقع از شب، تنها توي اون سکوت مي شنوي، انگار اولين باره که داري تک تک کلمات رو مي شنوي. بگذريم. وقتي برگشتم بد جوري حس نوشتن افتاده بود به جونم. روي مبل نشستم و پام رو گذاشتم روي صندلي، تا خون براحتي توش جريان پيدا کنه. پتويي انداختم روي پام تا گرم بشه و نوت بوک هم روي پتو. يه شکلات داغ غليظ هم اين عيش رو تکميل مي کنه. خبر توي اين مدت هم زياد بوده. تعطيلي اين دو سه روز تهران - برخورد عادي: آلودگي، تئوري توطئه: 16 آذر - ، فرصتي بهم داد تا دوباره تا لنگ ظهر بتونم بخوابم! چند تا فيلم ديدم که عمدتا خيلي خوب بوده ان. ديشب Hitch رو ديدم و کلي باهاش خنديدم. امشب هم Two for Money. هم ويل اسميث رو خيلي دوست دارم و هم آل پاچينو رو. اين پسره توي Two for Money هم هموني بود که توي Contact مبلغ مذهبي بود و کشيش. ازش خوشم مي آد. Elephant Man رو تلويزيون خودمون گذاشت (توي تيتراژ آخر دو تا نقش بود Whore1 و Whore2 که طبيعتا توي فيلم اونا رو نديديم!) و A Song is Born که مال جووني هاي لويي آرمسترانگ بود (اون خواننده هه، نه اون فضانورده! فکر کنم فضانورده اسمش نيل بود!) دو تا فيلم هم توي سينما ديدم. خيلي دور، خيلي نزديک که يه کار خوب بود و يه جورايي شخصي. مث بقيه کارهاي اين آدم، يه جور دغدغه هاي شخصي يه آدمه که توي جامعه هست، اما انگاري تنهاس. و کافه ترانزيت که يه کار خيلي تميز و شسته و رفته بود. تقريبا همه چيز خيلي خوب سرجاي خودشون قرار گرفته بودن و فيلم کاملا توانايي اين رو داشت که من رو همراه خودش پيش ببره. پاياني بسيار هوشمندانه و خوب، بر يک واقعيت. نوع روايت داستان هم دلچسب بود. توي بيزنس خودم، يکي دو هفته اي رو تعطيل کرده بودم. دوباره دارم برمي گردم و اوضاع هم خوبه. ديشب توي تاکسي که نشستم تا از تهران بيام کرج، دو نفر از چهار نفر مسافر، کساني بودن که کار توليدي مي کردن و الان چند ماه بود که کارشون خوابيده بود. به خاطر اقتصاد مشکل دار مملکت. توي اين اوضاع، اطمينان داشتن به فردا و اميد و جاپاي محکم، خيلي خوبه. حرفاي امشبم خيلي پراکنده س. چون ذهنم يه خط مشخص براي روايت نداره. فقط مي خواد که بنويسه. همين. شرمنده اگه آخرش گفتين خب که چي! به جرأت مي تونم بگم زندگي مث زندگي من، خيلي کم پيدا مي شه. هر جاش رو که نگاه کني، مي بيني عده کمي رو مي شه پيدا کرد که مث من بوده باشن. يا بهتر بگم مث ما بوده باشن. تصميماتمون، شوخي هامون، تفاهم مون، عشقمون، ديوونگي هامون، بچگي هامون، کارهامون، مسير زندگي مون و خيلي چيزاي ديگه مون، چيزيه که کمتر ديده ام اين جوري باشن. اون هم بعد از 9 سال... پي نوشت: ديدي چي شد؟ بازم يادم رفت! يه هفته س که مي خوام به ناصر و ماندانا زنگ بزنم، هي يادم مي ره و وقتي يادم مي آد که يا ديگه حسش نيس، يا اونا ديگه خوابيده ان! نوشته شده در ساعت 05:47 AM توسط MansourComments (3)
٭ عکس هاي گشن
........................................................................................من يه مقدار افاضات دارم در مورد ديروز و ديشب که با توجه به اينکه الان ساعت 4 صبحه اصلا فکر نوشتنشون رو هم از سر بايد بيرون کرد تا يه فرصت مناسب تر. مع الوصف اگه تا الان اين عکس ها رو نديدين، برين اينا رو سير و سياحت کنين تا من از خواب بيدار شم و بنويسم!
٭ منه ببر!!!
........................................................................................عجب عکسيه اين عکس! چه تجليلي از ايشون در هنگام اومدن!
مث اينکه قراره يه تجليلي هم از فرجي دانا برگزار بشه... چه تجليلي از ايشون در هنگام رفتن... نوشته شده در ساعت 04:05 PM توسط MansourComments (1)
|