!و اينك اين من ِ سانسور شده






٭  سينما در سالي که گذشت

اونايي که اهل فيلم و سينمان، شايد «سينما در 2005 اي که گذشت» به روايت بي-بي-سي براشون جالب باشه. قسمت اولش رو اين جا و قسمت دومش رو هم اين جا بخونين.

بعد التحرير: شايد اينم جالب باشه:
گفتني است، از جمله اعضاي جديد آکادمي اسکار مي‌توان به جيمي فوکس (بازيگر امريکايي برنده اسکار)، ژان رنو (بازيگر فرانسوي)، شارلوت رمپلينگ (بازيگر بريتانيايي)، الخاندرو آمنابار (فيلمساز و تهيه‌کننده اسپانيايي)، استيو جابز و پل آلن (تأسيس‌کنندگان شرکت‌هاي رايانه‌اي اپل و مايکروسافت) اشاره کرد!

Comments (1)

٭  ايران هم مي تونه مفيد باشه!

رييس مركز پولشويى سازمان ملل گفت: ايران پس از سوييس دومين متهم پولشويى در جهان است

جالبه، نه؟!



٭  آرمان شهر

پردة اول:
يکشنبه شب ترانه و محمود اومدن پيشمون. ترانه خيلي وقت بود که نيومده بود و وقتي اومد کلي ذوق کرد. بعدش هم که Bailys آوردم ديگه ذوق مرگ شد. کلي زديم تو سر و کلة هم و بعدش هم شام: يکي از خوشمزه ترين پاستاهايي که توي عمرم خوردم... با انواع سس پاستا و Tabasco و روغن زيتون فراوون. بعد از شام و قبل از چاي با لطايف الحيلي ترانه رو برديم و PJ رو بهش نشون داديم. خبر نداشت. اونم يه جيغ و ويغ دور هم داشتيم و بعد از چاي رفتيم که بگرديم. توي مسير هزار جور ديوونگي درآورديم. خونديم و رقصيديم. يه جا توي مهرشهر رفتيم که غير از ماشين ما هيچ ماشين ديگه اي تا چشم کار مي کرد نبود. بهترين هوايي که مي توني تنفس کني. اومديم بيرون و توي اون هواي سرد مسخره ترين رقص هاي شبه جزاير مامبا ساويلا چنزو - اصلا توي افريقاس اما مستعمره ايتالياس - رو ارائه کرديم. مسير برگشت از جايي اومدم که توي روز روشن بخوام دوباره اون مسير رو برم نخواهم تونست. از کوچه باغ هايي که به قشنگي کوچه باغ هاي توي قصه هاس... جاهايي که واقعاً نمي دونم کجا بودن!
وقتي برگشتيم و اونا سوار شدن که برن، ديدم ماشين محمود پنچره. بهش زنگ زدم و گفتم. رفتيم دنبالشون و لاستيک رو عوض کرديم. من و محمود لاستيک به دست بوديم و ترانه و سحر تو ماشين داشتن آهنگ گوش مي کردن و به ما مي خنديدن! بعد ديگه از هم جدا شديم. شبي بود.
اگه من و سحر تنها بوديم، يا اگه محمود و ترانه تنها بودن، غير ممکن بود اين شب اينقدر خاطره بشه.

پردة دوم:
براي تغيير نام بيمه بدنه، کاري که يارو مي تونست ظرف 5 دقيقه بکنه، سه بار تمام عرض تهران رو از شرقي ترين تا غربي ترين دور زدم و رفتم. دست آخر هم کار توي همون 5 دقيقه انجام شد، چون توي الحاقيه اي که صادر کرده بود اشتباه کرده بود و مجبور شد به من بگه 5 دقيقه بشين تا درستش کنم و يه الحاقيه ديگه زد و بهم داد!
وقتي دارم اين مسيرها رو مي رم بارها از دست راننده ها اعصابم خورد مي شه. تازه اين وقتيه که توي ماشين خودم هستم و سر و کارم با تاکسي ها و مسافرکش ها و حتي مسافرهايي که بارها و بارها فاتحة اعصاب آدم رو مي خونن، نيست.
براي واريز 4500 تومن به حساب دولت، يک ساعت توي صف بانک مي ايستم. براي انتقال دادن پول از يه حسابم به يه حساب ديگه ام، يک ساعت و نيم طول کشيد تا تونستم يه چک بين بانکي بگيرم و وقتي به بانک مقصد به فاصله ده دقيقه اي بانک مبدأ رسيدم، ساعت اداري تموم شده بود و کارم به فردا افتاد.
و واي به وقتي که بخوام يه کار اداري انجام بدم. يه نمونه اش رو توي يه مطلب چند وقت پيش نوشتم. وقتي توي جامعه هستي و کارت پيش ديگران، اين قصه مثنوي هفتاد من کاغذ مي شه. ترافيک و دود و ... رو که اصلا بي خيال!

نتيجه:
يه فيلمي بود به نام Village. چند وقت پيش صدا و سيماي خودمون هم نشونش داد. اگه قصه اش رو نمي دونين، داستان يه عده بود که از هياهو، ناامني، شرارت و مشکلات شهر، دسته جمعي فرار مي کنن و يه ده، ميون يه جنگل بزرگ براي خودشون مي سازن و به بچه هاشون در مورد اون شهر و وجودش هيچ چيز نمي گن.
شايد اين راه حل، بهترين راه حل باشه.
از يه طرف شهر و آدم هاش و برخوردهاش و قوانين و بي قانوني هاش و همه چيش غير قابل تحمله.
از طرف ديگه وقتي که از شلوغي و آزار شهر به خونة امن ات پناه مي بري و توي آرمان سرايي که با چيزاي مورد علاقه خودت کنار خودت ساختي، خودت رو غرق مي کني، بعد از يه مدت ديگه لذتت هم لذت نيس. کتاب برات روزمره مي شه و فيلم ديگه تنوعي نداره. ورزش خسته ات مي کنه و براي مشروب خوردن ديگه انگيزه نداري. صداي سکوت برات اون قدر بزرگ مي شه، که انگار يکي داره توي سرت داد مي زنه. دلت مي خواد که همين جوري الکي لااقل بياي بيرون و آدم ها رو نگاه کني.
لذتي که از بودن با ديگران ايجاد مي شه، اصلا قابل حصول با هيچ چيز ديگه نيس... يه وقتايي دلت مي خواد فقط ديوونه باشي. دلت مي خواد تمام اون چيزي رو که هستي، با همه دانش و ديسيپلين و پست و مقام بذاري کنار و بزني به سيم آخر. با چارتا از دوستات تمام کارهايي رو بکني که حتي يکي اش هم براي اينکه يه پيرمرد ببيندت و بگه اينا ديوونه ان، کافيه!
تنهايي، حتي حس ديوونگي هم نيس...

کلام آخر:
همه اين حرفا، همون پارادوکس قديمي مهاجرته. تنها در آزمان شهر يا با ديگران توي همين شهر کثيف شلوغ. فکر مي کنم تونسته ام اين پارادوکس رو براي خودم حل کنم. من اين شهر رو با همه آدم هاش - حتي احمدي نژادش - دوست دارم.



........................................................................................



٭  هديه اين ترانه رو براي ماندانا مي ذارم اينجا... Comments (1)

........................................................................................



٭  عضو جديد خونواده اينم از اون سورپريزه... معرفي مي کنم: PJ، عضو جديد خونواده ما!

PJ عضو جديد خونواده


بازم PJ

هکس هوشدل

Comments (9)

........................................................................................



٭  از دست اين اسپمرها قبلا يه سري لغت مثل سکس و ... رو توي کامنت هام فيلتر کرده بودم.
اما حالا مجبور شدم لغت هاي گود، نايس و گريت رو هم فيلتر کنم!!! Comments (3)

........................................................................................



٭  als pls!

ديشب داشتم به دلايل اقبالي که به chat کردن، در جهان و خصوصا در ايران و بين جوون ها وجود داره فکر مي کردم. اين اقبال از اول وجود نداشت و عليرغم اين که از خيلي وقت پيش اين امکان وجود داشت، اما چون همه گير نبود، استفاده اي هم ازش نمي شد. اگه بخوام تاريخچه اي ازش بگم، طبق معمول عمده امکاناتي که الان توي ويندوز داريم و خيلي ها فکر مي کنن که اين امکانات رو ويندوز براشون فراهم کرده، امکان chat کردن از همون اوائل توي UNIX وحود داشت. اگه درست يادم مونده باشه، فرماني بود به اسم talk که صفحه رو به دو قسمت تقسيم مي کرد. بالا نوشته هاي طرف مقابل بود و پايين نوشته هاي من. يادمه که روي سيستم هاي VAX/VMS هم اين رو داشتيم و به همين خاطر يکي از استفاده هاي عمده اتاق کامپيوترهاي دانشکده هاي، توي دانشگاه، بعد از ارسال email، همين صحبت کردن آنلاين از طريق کامپيوتر بود.

کم کم به مدد ويندوز و فراگير شدنش توي همه جامعه و مسنجرهايي مثل Yahoo، اين امکان توي کل جامعه پخش شد.

اگه بخوام خصوصيت هاي اين امکان رو فهرست کنم، بايد از اين جا شروع کنم که chat چيزي بين تلفن و email هست. از يه طرف آنلاينه و از طرف ديگه نوشتني (نوشتن تقريبا هميشه يه سيستم آفلاين محسوب مي شده).
به همين خاطر بخشي از خصوصيات هر دو سيستم رو به همراه داره که اين امکان رو منحصر بفرد کرده.
آنلاين بودنش باعث مي شه که جذابيت بسيار زيادي داشته باشه. اما به نظر من عمده شخصيت chat از نوشتاري بودنش شکل مي گيره. اولاً تقريبا تمام خصوصيات نويسنده رو از چشم مخاطب پنهان مي کنه. بعبارت ديگه اگه هر کدوم از طرفين نخواد، مي تونه هيچ کدوم از خصوصيات فيزيکي اش رو در اختيار طرف مقابل قرار نده. از جنس و سن گرفته تا محل و موقعيت جغرافيايي و يا جايگاه اجتماعي. تمام ابعاد شخصيتي فرد به يک ID و يا يک نام روي صفحه کامپيوتر خلاصه مي شه. به همين خاطره که فرد مي تونه کسي باشه که مي خواد باشه، نه کسي که هست. (به تبعات مثبت و منفي جريان کاري نداريم).
دوم اين که به خاطر ذات نوشتاري بودن يه سري مشخصه ها همراهش مي آد. نوشتن کند تر از خوندنه . ضمناً بر خلاف سيستم هاي اوليه، تا زماني که شما نوشته تون رو submit نکنين، کلش براي مخاطب ارسال نمي شه. (توي سيستم هاي اوليه، با فشردن هر حرف، اون حرف براي مخاطب ارسال مي شد. بعبارت ديگه اون داشت در لحظه صفحه نمايش تايپي شما رو مي ديد)
اين امر از يه طرف باعث مي شه تا به خاطر فاصله زماني اي که بين نوشتن طرف مقابل و خوندن اون (که معمولا بسيار سريع تر از زمان نوشتن هست)، فرصت داشته باشه تا به کارهاي ديگه اي (از جمله chat کردن با يک يا چند نفر ديگه) برسه و از طرف ديگه فرد مهلت فکر کردن به نوشته خودش رو داشته باشه. به اين معني که ممکنه وسط نوشتن يه مطلب، ازش گفتن اون پشيمون بشه و اون رو پاک کنه و چيز ديگه اي بگه و يا همون حرف رو به شکل ديگه اي مطرح کنه. به نظر من اين مهم ترين تفاوت بين تلفن و chat هست. در گفتار، اگه حرفي زده شد، ديگه تموم شده. به هيچ وجه ديگه نمي شه برش گردوند. اما توي chat انسان اين فرصت رو پيدا مي کنه که يه بار نوشته رو بنويسه و در حين نوشتن داره به اون فکر مي کنه و چه بسا متوجه بشه که بهتره اين حرف حداقل به اين صورت گفته نشه و کلامش رو تغيير بده.

به نظر من اين چند نکته مهم در کنار مواردي مانند فراغت از محل فيزيکي، برگزاري در سکوت و به نوعي کاملا شخصي بودن، قابليت انجام در حين انجام ديگر کارها و انعطاف پذيري و قابليت تکميل شدن chat باعث شده که عليرغم معايب و مشکلاتي مانند نياز به امکانات (کامپيوتر، اينترنت، ...)، زمان بر بودن، نياز به تايپ (در مقابل حرف زدن که هيچ واسطه اي نمي خواد) و عدم انتقال احساس و لحن در کلام نوشتاري اين ابزار مقبوليت بسيار زيادي در جامعه داشته باشه.

Comments (2)

........................................................................................



٭  سحر بانو

ديشب گفت: رامين توي وبلاگش ما رو دعوت کرده که بريم پيششون. توي کامنتاي مهدي جوايش رو دادم!
به غايت خنديديم!

پي نوشت: رامين توي کامنتاي من جواب داده و الي آخر... خوشم مي آد جفتشون قضيه رو خوب مي گيرن! يادش بخير نامه هاي توي ظرف غذا... ;)



٭  من مي ترسم!

يکي از معدود چيزايي که من واقعا ازش مي ترسم، زلزله اس. به جرأت مي تونم بگم هفته اي نيس که حداقل يکي دو بار به زلزله فکر نکنم. يا يه لحظه از حرکت نايستم براي اينکه احساس کنم تکوني که الان متوجهش شدم، يه تمون صندلي بوده يا زلزله...
زلزله از اون چيزاييه که تا وقتي که با تمام وجود لمسش نکني، نمي توني به عظمت و دهشتناک بودنش پي ببري...جداً ازش مي ترسم...

Comments (2)

........................................................................................



٭  آمار سقوط

کساني که مي خوان آماري از تلفات ناشي از سقوط هواپيماها در ايران داشته باشن، مي تونن يه نگاهي به اينجا بندازن:
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2004/02/040210_he-kishaircrash-updt.shtml
البته به اين ليست، علاوه بر مورد C130 اخير، بايد سقوط يک C130 ديگه در ژوئن 2003 با هفت قرباني و هواپيماي نظامي F4 در اکتبر 2003 رو با 2 قرباني اضافه کنيد.

Comments (3)

٭  خب، اينم که انتخاب شد... حالا کدوم مشکلو حل کنيم؟

مي گم اين حاج خانوم دنياي امسال يه نمه شبيه آيدا مفتاحيه، نه؟!

(به قول ملا، اونايي که آيدا رو نمي شناسن از اونايي که مي شناسن بپرسن که آيدا کيه!)

پي نوشت: آيدا و فرشته و بابک و محمدرضا و ياسر و خلاصه جميع بر و بچز اون وري. سلام عليکم و مخلصيم!

پي نوشت 2: در حاشيه اين دو تا لينک هم از BBC ديدنيه:
اولي در مورد خود ملکه امسال و دومي در مورد حماسه کوهستاني!



٭  کاش يکي به اين مي گفت پيچ شمرون کدوم وره!

من که گفتم خفته به!



٭  هر چي مشکل بود حل کردم!

ديشب تحليل خبري شبکه 2 در مورد اين بحث آلودگي هوا بود و تدابيري که الان اتخاذ شده و کارآمدي اون ها و غيره.
به سحر مي گفتم اينايي که الان اين آدم ها مي گن هيچ کدوم راه حل اين مشکل نيس.
عمده آلودگي تهران به دليل دود خودروهاي توي اونه و خصوصا خودروهاي ساکن يا با سرعت کمي که روشن هستند. تا اين تکه اش رو همه مي دونيم. اما اينکه اين مشکل ترافيک رو چه جوري بايد حل کرد، اين راهکارهاي توسعه طرح ترافيک و زوج و فرد کردن ورود خودروها و امثال اون، مثل يه چسب زخم مي مونه که روي يه جراحت عميقي بزني که زيرش ميکرب کزاز داره رشد پيدا مي کنه. ممکنه خونش رو بند بياره، اما عفونت کماکان داره به گسترش خودش ادامه مي ده.

به نظر من اولين چاره براي حل اين مشکل تقويت پست هست و دومي اش تقويت زيرساختهاي اطلاعاتي و الکترونيکي در همه ابعاد. در حقيقت به نظر من ناگزير از اين کار هستيم. چقدر از زماهن و انرژي ما صرف رفت و آمد بين بانک هاي مختلف براي پرداخت هاي عمدتا پيش پا افتاده (مثل قبض آب و برق و تلفن) و يا ناچيز (1000 تومان براي گذرنامه، 4000 تومان براي گواهينامه، 3000 تومان براي دادگستري، 5000 تومان براي مخابرات و ...) و يا موردي (مثل خريد اوراق مشارکت و قرضه فلان سازمان) و يا تبادلات بانکي (انتقال پول از حسابي از بانکي به حساب ديگه از بانک ديگه) مي شه؟ (يعني بانک ها دارن زمان قابل توجهي از وقت و انرژي شون رو براي چيزي مي ذارن که کارکرد اصلي شون اون نيس!)
در حالي که اگر پول الکترونيک وجود داشته باشه و زيرساخت هاش تقويت شده باشه، براحتي تمام اين ها از خونه، اداره و يا eKiosk هاي موجود در سطح شهر (فکر نکنيد که اين ديگه چيه! اينم از اون چيزاييه که هنوز نداريم!) مي تونه انجام بشه. نتيجه اش چيه: وقت من گرفته نمي شه. وقت و انرژي بانک صرف نمي شه. ترافيک کاذب ايجاد نمي شه. اعصاب من خورد نمي شه. دود و آلودگي ايجاد نمي شه و ....
اگر براي تمديد گذرنامه، لازم نبود کله صبح، اونم 3 بار بري تا نزديک ترين دفتر پليس+10 و طبيعتا از اون جا هم پاس داده بشي به سف طولاني پرداخت توي بانک ملي و ... و در عوض مي تونستي مدارک ات رو بذاري توي پاکت و ارسال کني و مطمئن باشي که 3 هفته بعد گذرنامه ات با همون پست مي آد دم در خونه ات، خيلي چيزا حل مي شد.
اگه براي پي گيري کارت توي شهرداري و يا دريافت کد ملي ات و يا اعلام مفقودي خودرو ات و يا درخواست پروانه کسب و يا هزار تا کار ديگه، لازم نبود تا اون اداره و سازمان مربوطه بري و کلي از وقت و انرژي و اعصابت رو بذاري، هزينه کني، دود توليد بشه و ... اون وقت مطمئنا شهر بهتري مي داشتيم. چه به لحاظ سلامت هوا و چه به لحاظ سلامت رواني شهروندان.

بذارين يه مثال بزنم. يه مثال عيني که براي خود من اتفاق افتاده. بايد کد ملي ام رو مي گرفتم. گفتن بايد بري ثبت احوال مرکزي، کجا، سپه. يعني يه ايستگاه مونده به توپخونه. کوبيديم و رفتيم اون جا و شناسنامه رو داديم و منتظر مونديم. بعد از حدود يه ربع صدامون کردن که آقا اطلاعات شما مغايرت داره. دوستان لطف کرده بودن و به انتهاي اسم ما، يه ه تأنيث ناقابل اضافه کرده بودن!!! خب حالا چه کنيم. هيچي رو يه کاغذ 6 در 4 که مي خواستن بهم بدن، نوشتن که مغايرت داره و بعدش برو به ثبت احوال شرق. اون کجاست؟ اتوبان آهنگ!!! کوبيديم رفتيم اون جا. توي صف اين اتاق بايست، يه درخواست رفع مغايرت برات بنويسه و بفرستدت اتاق بعدي. اون جا توي نوبت بايست و مدارکت رو بده و برو اشين تا نيم ساعت بعد صدات کنه و يه مهر بزنه و بفرستدت اتاق بعدي. جالبه که هر اتاقي هم که مي ري، حتما بايد شناسنامه ات رو بدي. بعبارت ديگه آدم قبلي که شناسنامه رو ديده و نوشته که داستان اين است و مهر هم زده، پشم!
نشون به اين نشون که از صبح تا شهر علاف يه کاغذ 6 در 4 هستي که روش با خودکار اسم و فاميل ات رو نوشته و کد ملي ات رو و يه مهر هم زده روش!

همه مون مي دونيم که اين مشت نمونه خرواره. کار من يه کار بسيار ساده و پيش پا افتاده بود که هيچ پيچيدگي خاصي هم نداشت. پرداخت به بانک و مفاصا حساب و امروز برو و فردا بيا و کميسيون و بازرس و غيره و غيره رو هم نمي طلبيد. و خدا رو شکر که من تا جايي که مي تونم سر و کارم رو با اين اداره جات و سازمان ها قطع کرده ام.
آها! يه چيز يادم رفت بگم. اون خانوم آخري بعد که اين کاغذ رو داد دستم، گفت براي اينکه کارتت رو بگيري (کارت ملي) سه ماه ديگه با اصل شناسنامه و عکس بيا تا کارتت رو بهت بديم. يعني چي؟ يعني برداشتن اون ه تأنيث کوچولو، از اطلاعات من، با وجود اين که دو نفر توي ثبت احوال مرکزي و سه نفر اينجا شناسنامه من رو با چشمان خودشون ديدن، سه ماه ناقابل وقت مي گيره! (يه کم فکر کنيم... ماهيتاً کد ملي براي چي داره ايجاد مي شه؟)
يعني من باز يه رفت و آمد ديگه رو بدهکار شدم...

خب زياد بيراهه نريم. اما با وجود تقويت پست، ايجاد پول الکترونيک و انجام امور اداري و غيره از طريق اينترنتي و اينترانتي، باز هم يه بخش از رفت و آمد ها مي مونه که کاريش نمي شه کرد. اون هم موج حرکتي براي رفتن به سر کار (صبح ها) و بازگشت از اون (عصرها) هست. براي اين قسمت هم، تقويت ناوگان حمل و نقل عمومي شهري چاره کار هست. بعنوان مثال متروي کارآمد بهترين ابزار هدايت موج جمعيتي هست. در کنار اون اگه در نزديکي ايستگاه هاي مترو، خصوصا اون ها که ابتدا و انتهاي مسير، يا در حوالي طرح ترافيک و يا در مجاورت بزرگ راه ها هستن، پارکينگ هاي بزرگ با امکانات مناسب وجود داشته باشه طبيعيه که کلي از جريان ترافيک شهري به اين ايستگاه ها منتهي مي شن.

اين بحث ها براي من بحث هاي جديدي نبود، ديشب داشتم اينا رو به سحر مي گفتم. حدود يه سال پيش همين حرف ها رو با رامين داشتم مي زدم و حدود 8 سال پيش با علي. تقريبا عين اين حرف ها رو. طرح اتوماسيون مناطق شهرداري، تا جايي که يادم مي آد، به حدود 10 سال پيش برمي گرده. اگر اون موقع اين کارها درست و کامل انجام مي شد، الان ديگه با فرهنگ استفاده اش هم مشکل نداشتيم. يعني نه تنها کارها انجام شده بود و معايب و نواقصش هم رفع شده بود، بلکه کم کم eKiosk ها رو هم مث باجه هاي تلفن توي همه شهر مي ديديم و فرهنگ استفاده ازشون هم کم کم توي عمده اقشار مردم جا افتاده بود و کلي از کارها با کمک اون ابزارها انجام مي شد.
اما هر بار گفته ايم که اين ها کارهاي بزرگي است و زمان و انرژي و هزينه بر است و انجام نداديم، تا سال بعد و سال بعد و سال بعد که اون بارها هم همون حرف ها رو زديم و رسيديم به اين جا که حالا ديگه تهران به اقرار بسياري از شهروندان و مسؤولانش داره مي شه يه پارکينگ بسيار بسيار بزرگ!

پي نوشت 1: پيرو دو روز تعطيل عمومي، توي همشهري نوشته بود که خسارت هر روز تعطيلي عمومي براي جامعه، حدود 100 ميليارد تومان هست. به اين فکر مي کردم که اين هزينه رو احتمالا از روي ميزان حقوقي که بايد به کارمندان و غير پرداخت بشه، در حالي که تعطيل هستن و کاري انجام نمي شه برآورد کرده ان. غافل از اين که اگه کار مي کردن، مگه چقدر بازدهي داشتن و چقدر کار انجام مي شد؟!!!

پي نوشت 2: اين همه حرف زدم، اما دست آخر، همون طور که هر بار اين بحث ها رو با کسي کردم، آخرش گفتم، معتقدم که اينا چيزايي نيس که فقط به عقل من رسيده باشه. مطمئنا اونايي که بايد بدونن، مي دونن و خيلي هم بهتر از من مي دونن. منتها قرار نيس که اين کارها انجام بشه. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل!

Comments (1)

........................................................................................



٭  سورپريز بعدي کم کم ديگه وقتشه...;) Comments (2)

٭  شنيده ها ديشب شنيدم که توي انگلستان اعلام کرده ان که قراره نرخ بليت قطارها گرون بشه. حداکثر تا 9 درصد. از اون طرف مصرف کنندگان و انجمن هاي صنفي و اينا به اين تصميم معترضن و مي گن که ممکنه يه عده توانايي پرداخت نداشته باشن. ضمن اين که اين کار اشتيق مردم رو براي استفاده از وسايل عمومي کم مي کنه. و دست آخر اينکه اين افزايش نرخ، 3 برابر بيشتر از نرخ تورم هست...
ديشب شنيدم که مجلس اعيان انگلستان حق استناد به اقراراتي از متهم رو که تحت شکنجه گرفته شده، لغو کرده. چه اين اقرارها در داخل انگلستان گرفته شده باشه و چه در خارج از اون.
ديشب و شب هاي ديگه خيلي چيزاي ديگه هم شنيدم. شنيدم که سود نرخ اوراق قرضه رو رسما 15 و نيم درصد اعلام کردن. شنيدم که چندمين هواپيما توي اين چند سال خورد زمين و فاتحه. آها! يه چيزم خوندم. کاربرد هاي اين هواپيماهه رو توي سايت هاي هوانوردي خوندم. حدود 10 تا کاربرد مختلف براش ذکر شده بود. اما نمي دونم چرا هيچ کدوم حمل مسافر نبود! البته اون آقاهه توي تلويزيون که تلفني باهاش حرف مي زدن هم بي راه نمي گفت بيچاره که اين هواپيما، هواپيماي ترابريه. آخه توي ايران بين انسان و گوسفند و دسته بيل خيلي فرق زيادي نيس!
بعدش جونم براتون بگه که شنيدم که هي رئيس جمهور ما حرف هاي برحق مي زنه. هي همه دنيا الکي شاکي مي شن. از کاندوليزا گرفته تا پاپ. از بلر گرفته تا کوفي عنان! ولي دم رئيس جمهور ما گرم! يکي کردن رأي اين همه آدم بي ربط عمراً کار هيشکي ديگه نبود ها! آدم ياد اون اوائل انقلاب مي افته که همه گروه ها با هم ... شدن و زدن ترتيب ممدرضا رو دادن...
ديگه چي شنيدم؟ آها! يادم اومد! شنيدم که هواي تهرون ديگه ريده شده توش. يعني الان ديگه بوش دراومده!
شنيدم که هنوز وزير نفت نداريم. شنيدم که از تابستون به اين طرف سازمان گسترش بي صاحابه. شنيدم که 6 تا رؤساي بانک هاي دولتي يه هو با هم عوض شدن. شنيدم که قشم زلزله اومده و طبق معمول وضع کمک رساني ما مث زيرپوش عثمان سوراخ سوراخه! شنيدم که وضع بورس مون چنان سقوطي داشته که الان يکي از 10 تا بورس افتضاح دنياس! شنيدم که ...
اگه بخوام ادامه بدم فکر کنم بايد دو سه روزي هي بنويسم که چي ها شنيدم. ولش کن آقا. ببينين اين خانومه چه خوشگله!

٭  هر دم از اين باغ ...

گفتم اين فتنه است، خوابش برده به!



........................................................................................



٭  اعترافات يک ذهن آشوبناک علاقمند به نوشتن

چند شب ايه که تازه ساعت 2 که مي شه (2 يعني کله صبح!)، دوچرخه رو ورمي دارم، هدفون رو مي زنم و يه مسير طولاني رو تا مهرشهر رکاب مي زنم و برمي گردم. شنيدن yesterday و ميشل استروگف و «بگو بگو» به همراه کلي آهنگ ديگه، هر لحظه رو برام با لحظه بعديش متفاوت مي کنه. مسيري رو که مي رم، نصفش يه راه بسيار خلوت و باريکه که توسط درخت هاي بلند وسط و دو طرفش پوشيده شده و برگ هاي زرد پاييزي کناره هاي اون رو گرفته ان. نور زرد چراغ هاي خيابون، چنان فضاي قشنگي به اين خيابون بدون رفت و آمد توي اون ساعت از شب مي ده که شايد هيچ وقت ديگه برام تکرار نشه. وقتي papa و put your head on my shoulder رو روي دوچرخه و توي سکوت اون موقع از شب، تنها توي اون سکوت مي شنوي، انگار اولين باره که داري تک تک کلمات رو مي شنوي.
اينا اون چيزاييه که من رو هميشه من نگه مي داره.

بگذريم.

وقتي برگشتم بد جوري حس نوشتن افتاده بود به جونم. روي مبل نشستم و پام رو گذاشتم روي صندلي، تا خون براحتي توش جريان پيدا کنه. پتويي انداختم روي پام تا گرم بشه و نوت بوک هم روي پتو. يه شکلات داغ غليظ هم اين عيش رو تکميل مي کنه.

خبر توي اين مدت هم زياد بوده. تعطيلي اين دو سه روز تهران - برخورد عادي: آلودگي، تئوري توطئه: 16 آذر - ، فرصتي بهم داد تا دوباره تا لنگ ظهر بتونم بخوابم! چند تا فيلم ديدم که عمدتا خيلي خوب بوده ان. ديشب Hitch رو ديدم و کلي باهاش خنديدم. امشب هم Two for Money. هم ويل اسميث رو خيلي دوست دارم و هم آل پاچينو رو. اين پسره توي Two for Money هم هموني بود که توي Contact مبلغ مذهبي بود و کشيش. ازش خوشم مي آد. Elephant Man رو تلويزيون خودمون گذاشت (توي تيتراژ آخر دو تا نقش بود Whore1 و Whore2 که طبيعتا توي فيلم اونا رو نديديم!) و A Song is Born که مال جووني هاي لويي آرمسترانگ بود (اون خواننده هه، نه اون فضانورده! فکر کنم فضانورده اسمش نيل بود!)

دو تا فيلم هم توي سينما ديدم. خيلي دور، خيلي نزديک که يه کار خوب بود و يه جورايي شخصي. مث بقيه کارهاي اين آدم، يه جور دغدغه هاي شخصي يه آدمه که توي جامعه هست، اما انگاري تنهاس. و کافه ترانزيت که يه کار خيلي تميز و شسته و رفته بود. تقريبا همه چيز خيلي خوب سرجاي خودشون قرار گرفته بودن و فيلم کاملا توانايي اين رو داشت که من رو همراه خودش پيش ببره. پاياني بسيار هوشمندانه و خوب، بر يک واقعيت. نوع روايت داستان هم دلچسب بود.
کنسرتي هم بود اجراي کارهاي موزارت، به رهبري چکناواريان، که نشد بريم.
نوشتن رو توي کامنت هاي مهدي از سر گرفتم. خيلي حس خوبيه. واسه خودش شده يه پا BBS ادبي!

توي بيزنس خودم، يکي دو هفته اي رو تعطيل کرده بودم. دوباره دارم برمي گردم و اوضاع هم خوبه.
توي اين جريان، احساس بسيار خوبي دارم. احساس موفق بودن و بهتر از اون، از معدود افراد موفق بودن، خيلي خوبه. اين احساس که يه جمع هزار نفري تو رو به عنوان آدم موفق يه کاري بشناسن، خيلي احساس خوبيه. توي شرکت هايي که کار مي کردم تا حالا، اين حس رو داشتم که مدير خوبي بوده ام و بچه ها دوستم داشته ان و بهم احترام مي ذاشته ان و کارم رو قبول داشته ان. اما اون جا اين تعداد از 10-20 نفر معمولا تجاوز نمي کرد. حالا صحبت از يه جامعه در سطح ايرانه و طبيعيه که يه جور ديگه س. (هر کس هم فکر مي کنه دارم واسه خودم پپسي وا مي کنم، خب فکر کنه!!!)
خودم رو مي شناسم و اين شرايط باعث نمي شه که الکي مغرور بشم. اصلا جريان اين نيس. تا جايي که تونستم به ديگران کمک کرده ام و هيچ وقت دماغم رو بالا نگرفتم. تجربه اي که به مرور کسب کرده ام، هر روز کامل تر مي شه. و چقدر خوبه که اين کار باعث مي شه هيچ وقت نگراني مالي نداشته باشم.

ديشب توي تاکسي که نشستم تا از تهران بيام کرج، دو نفر از چهار نفر مسافر، کساني بودن که کار توليدي مي کردن و الان چند ماه بود که کارشون خوابيده بود. به خاطر اقتصاد مشکل دار مملکت. توي اين اوضاع، اطمينان داشتن به فردا و اميد و جاپاي محکم، خيلي خوبه.

حرفاي امشبم خيلي پراکنده س. چون ذهنم يه خط مشخص براي روايت نداره. فقط مي خواد که بنويسه. همين. شرمنده اگه آخرش گفتين خب که چي!

به جرأت مي تونم بگم زندگي مث زندگي من، خيلي کم پيدا مي شه. هر جاش رو که نگاه کني، مي بيني عده کمي رو مي شه پيدا کرد که مث من بوده باشن. يا بهتر بگم مث ما بوده باشن. تصميماتمون، شوخي هامون، تفاهم مون، عشقمون، ديوونگي هامون، بچگي هامون، کارهامون، مسير زندگي مون و خيلي چيزاي ديگه مون، چيزيه که کمتر ديده ام اين جوري باشن. اون هم بعد از 9 سال...
هيچ وقت تکراري نشده ايم. هميشه براي هم جديد بوده ايم، در عين اين که همديگه رو خيلي خوب مي شناسيم و از نگفته ديگري با خبريم. جالبه که نه تنها براي هم، بلکه براي ديگران و جالب تر از اون، براي خودمون هم جديد مونديم. و اين به نظرم بهترين جاي اين قصه س. اگه آدم بتونه براي خودش تازگي داشته باشه، اين يعني اين که داره زندگي مي کنه. نه اين که فقط زندگي رو مي گذرونه...
ساعت پنج و نيم صبحه و کم کم ديگه خوابم مي آد (اين توي نوشته هام که معلوم نيس؟ هس؟!!!)
شب بخير!

پي نوشت: ديدي چي شد؟ بازم يادم رفت! يه هفته س که مي خوام به ناصر و ماندانا زنگ بزنم، هي يادم مي ره و وقتي يادم مي آد که يا ديگه حسش نيس، يا اونا ديگه خوابيده ان!

Comments (3)

........................................................................................



٭  عکس هاي گشن

من يه مقدار افاضات دارم در مورد ديروز و ديشب که با توجه به اينکه الان ساعت 4 صبحه اصلا فکر نوشتنشون رو هم از سر بايد بيرون کرد تا يه فرصت مناسب تر.

مع الوصف اگه تا الان اين عکس ها رو نديدين، برين اينا رو سير و سياحت کنين تا من از خواب بيدار شم و بنويسم!
توضيح: فکر مي کنم لينکش رو توي سايت شار عزيز ديدم...



........................................................................................



٭  منه ببر!!!

عجب عکسيه اين عکس! چه تجليلي از ايشون در هنگام اومدن!

فرار

مث اينکه قراره يه تجليلي هم از فرجي دانا برگزار بشه... چه تجليلي از ايشون در هنگام رفتن...

Comments (1)

........................................................................................

Home