!و اينك اين من ِ سانسور شده






٭  و تولد امسال من سانسور شده از درون جنگل

يکي دو هفته ايه که ننوشتم. و چه زماني و کجا دارم مي نويسم...ساعت 11 صبح پنجشنبه اس و توي يه جادة بسيار سرسبز کوهستاني، که تا حالا نظيرش رو نديدم بودم، يه جايي تو دل جنگل، حوالي آمل، يه جايي به اسم کشپل، داريم همين جوري از کمرکش کوه بالا بالا مي ريم.
توي اين چند روز اتفاقات زيادي افتاد، که بارها مي خواستم بنويسم و نشد...
شايد اولينش تولدم بود، 21 ارديبهشت. اين روزا هم که به برکت اورکات و گزاگ و اين چيزا، همه تاريخ تولد آدم رو مي دونن. کلي تبريک و کادو و تلفن و غيره...کلي انرژي...کلي خوشحالي و اينا...
از همه کسايي که بهم تبريک گفتن و فرستادن و زنگ زدن و اينا ممنونم. خيلي دوست داشتم و خيلي انرژي گرفتم. مخلص جميعاً و لا تفرقوا!
روز تولدم بچه هاي شرکت برام تولد گرفتن و شب هم چند تا از بر و بچز اومدن خونه. همه اش عالي بود و خيلي خيلي خوش گذشت.
توي اون مهموني بيش از نصف اوقات داشتم فکر مي کردم که من يه هفته بيشتر با اين بچه ها نخواهم بود.

الان خونه ام. نمي دونم کي فرصت بشه بقيه اش رو بنويسم. اينه که فعلاً اينا رو داشته باشين تا بعد...سعي مي کنم همين امشب اين مطلب رو تکميل کنم...



........................................................................................



٭  دوباره فيفا ديشب ساعت 1 صبح تازه رسيدم خونه...
بعد از مدت ها، ديشب به ياد گذشته ها، نشستيم و فيفا زديم!
ديروز روز بسيار خسته کننده اي بود. پر از جلسه و بحث و کارهايي که به نتيجه نرسيد و مشکل و اينا. از صبح تا عصر، يک سره...
حدوداي ساعت 8 شب بود و من خسته و بي حال از کار روزانه، حتي حس تکون خوردن هم نداشتم. رضا هم بود. اين رضا رو شما نمي شناسين. از هفتة پيش کرم بازي رو دوباره، بعد از مدت ها تو جون من انداخته بود. دقيقاً شب بعدش هم مرتضي داشت از از اين چيزا مي گفت و ياد Doom بازي کردن قديما، توي شبکه...
...فرشاد که هنوزم که هنوزه يکي از کارهاي اصلي اش توي شرکت، فيفاس...
داشتم مي گفتم، از 8 تا 9 هم به يه جلسه ديگه گذشت...
خلاصه آقا يه هو پريدم و رفتم و بعد از يه ربعي گشتن اطراف شرکت، يه جا رو پيدا کردم و ازش فيفا 2005 و کانتر رو خريدم و اومدم....(ادامة اين نوشته رو ديگه فرصت نکردم که بنويسم) Comments (5)

٭  راه ناگزير

بد جوري هوس نوشتن کردم. اصلاً نمي شد جلوش رو گرفت...ساعت حدود 11 شبه و دارم به سمت خونه بر مي گردم.
اين شباي آخر حکايت غريبي داره...کمتر از 10 روز ديگه توي اين شرکت خواهم بود و تازه آخرش که شده، يه دوست خوب پيدا  کرده ام که پاي الواطي و اين حرفاس و من رو هم از راه به در کرده.
يه يادداشت نوشته بودم که نصفه مونده بود و بعد از اين يادداشت مي ذارمش.
مضمونش اين بود که بعد از مدت هاي طولاني دوباره دارم بازي مي کنم...فيفا...
يادش بخير يه زماني خيلي بازي مي کرديم...تحت شبکه...آي حال مي داد.
اين شبا هم حکايت شده همون دوره...امروز به جلسات و کار سنگين گذشت...مث اغلب اين روزا... حجم و تعداد کارها زياده و مسؤوليت بخش عمده اش گردن من...اين روند ادامه داره تا حدود ساعت 8 شب...اون موقع ديگه انرژي اي نمونده، حتي براي برگشتن به خونه.
فقط دلت مي خواد لم بدي و فکر کني و با يکي گپ بزني...
يه نوشيدني سبک...يه گپ تلخ از وضعيت فعلي و چيزي که بايد باشه.
مي رسه به جايي که دلت مي خواد اون بحث رو تمومش کني...
دلت مي خواد خوش باشي...
کري ها شروع مي شه...عددي نيستي...تمرين کردي؟...آمادگي روحيش رو داري؟ ...قرص بخور، افسرده نشي يه وقت بعد بازي...
و يک ساعتي بازي توپ...به دور از همه چي، غرق شدن توي بازي...

امشب بعد از بازي با رضا از شرکت زديم بيرون...توي راه همه اش صحبت از خاطرات و شيرين کاري هاي گذشته بود...آخه يکي معادلات رو 7 بار مي گيره؟!!! حواسمون نبود، مي خواستيم بريم ونک، سر از تجريش درآورديم...از کوچه پس کوچه هاي عاصف برگشتيم و بعدش هم ميدون دانشگاه و ...
با صداي بلند موسيقي هاي قديمي و جديد پر از خاطره هاي جورواجور...

طفلک سحر که اين شب ها بايد تا ديروقت منتظر من بمونه... حالا باز امشب يه گيم زديم و هوايي خوردم و حالم خوبه...شب هاي ديگه که ساعت 10 و 11 شب تازه کار تموم مي شد و من که ساعت 12 و 1  نصفه شب مي رسيدم خونه و ديگه چيزي ازم باقي نمونده بود...

هر چي که هست، يه دورة خيلي کوتاهه...خيلي کوتاه 10 روزه...بعدش دوباره شروع يه زندگي ديگه...
تا خدا چي بخواد...

تک تک بچه هايي رو که باهاشون کار مي کنم دوست دارم...کار کردن با اين بچه ها برام لذت بخشه. کسايي هستن که دوستم دارن و دوستشون دارم.  بهم احترام مي ذارن و بهشون احترام مي ذارم... خيلي حيفه که بايد از اين مجموعه جدا شم. مث همة جاهاي ديگه که ازشون مي آم بيرون، با دلتنگي مي آم. اينجا شايد دلتنگي بيشتر. اما مي دونم که تصميم درستي گرفته ام.
امروز منشي مي گفت اگه بري و يه نفر ديگه جات بياد انقدر اذيتش مي کنم که فرار کنه...
دلم تنگ مي شه...مي دونم...براي رامين، امير، رضا، بچه هاي پايين، شلوغ بازي هاشون و دوستي هاش ون، براي سهراب، نور محمدي، براي بر و بچه هاي ديگه،  براي همة اونايي که لذت کار کردن با نيروهاي کارآمد رو همراه با دوستي و خوشي، باز هم برام زنده کردن...براي همة بچه هاي باصفاي يزد...براي همه شون تنگ مي شه...
دلم همين الانش هم تنگه...

Comments (1)

........................................................................................



٭  استراتژي

مدت هاست که «استراتژي» ذهنم رو مشغول کرده. استراتژي بردن. برنده بودن...

- منچستر، توي اين فصل، 8 تا از گل هاش رو توي 15 دقيقة پاياني بازي زده. و مي دونين که گلي که بعد از دقيقه 75 زده بشه، چقدر جبرانش سخته.
- توپي که از راه دور شوت بشه، اگه نزديک دروازه، با يه برخورد مختصر، جهتش عوض بشه، گرفتنش شايد غير ممکنه.
- همة بازارياب هها، مي آن و مي گن ماا A رو داريم. اينقدر هم خوبه. اين قدر هم ماهه. اين قدر هم شکگولي مهتابيه. بيا بخرش
اون يه نفر، اومد و گفت که B رو دارم. خيلي هم حرف نزد. گفت که چيز خوبيه. راستي اين قفسه رو از IKEA خريدين، نه؟ آره، خيلي کار تميزيه. وقتي که A رو بهشون داديم، اون ها مثل اين قفسه رو به ما هديه دادن...توي A رو از اون مي خري.

استراتژي بردن، چيزيه که يه آدم باهوش، بعد از گذر از مراحل عادي و بعد، خوب گذراندن اون کار، بهش مي رسه. اون کار رو ياد مي گيري. انجامش مي دي. توش تجربه پيدا مي کني. بهتر و بهتر انجامش مي دي، توي بهترين ها قرار مي گيري...و بعد به اين نتيجه مي رسي که مي شه با يه سري خلاقيت، با يه سري روش ها، بهتر و راحت تر برنده بود.
اين روزا خيلي ذهنم رو مشغول کرده...استراتژي 10 پوينت!

پي نوشت: شايد اين اسمش استراتژي نباشه. شايد شما يه چيز ديگه بهش بگين. شايد اصطلاح شما مناسب تر باشه. بنويسينش.



٭  کروبي http://www.sharifnews.com/?5311

........................................................................................



٭  من، کامران، يه عصر بهاري

هر 76 سال هالي از کنار زمين رد مي شه...هر 100 سال، کاکتوس، گل مي ده...هر يک ميليون سال يه چاه نفت توليد مي شه...و از همة اينا بعيد تر، کامران اينجا کامنت مي ذاره...
حتي بعيد تر از اون، من، با کامران مي شينيم دو طرف يه ميز، توي يه کافه و با هم قهوه مي خوريم و از تغييرات آدما در واحد زمان گپ مي زنيم؟

امروز عصر، من و کامران، بعد از يه طوفان موقت بهاري، بعد از نيم ساعت تأخير کامران، نسشتيم دو طرف يه ميز، توي يه کافه، قهوه خورديم و در مورد تغييرات آدما در گذر زمان گپ زديم. جاي شما خالي.

Comments (2)

........................................................................................

Home