| !و اينك اين من ِ سانسور شده |
صفحه اصلی Categories:
لينك - چيزاي بامزه لينك - چيزاي غير بامزه وبلاگ امورات اينجا تشكر جات جملات قصار حرفاي خودموني روزانه شعر عكس به سوي من
|
٭ و تولد امسال من سانسور شده از درون جنگل
........................................................................................يکي دو هفته ايه که ننوشتم. و چه زماني و کجا دارم مي نويسم...ساعت 11 صبح پنجشنبه اس و توي يه جادة بسيار سرسبز کوهستاني، که تا حالا نظيرش رو نديدم بودم، يه جايي تو دل جنگل، حوالي آمل، يه جايي به اسم کشپل، داريم همين جوري از کمرکش کوه بالا بالا مي ريم. الان خونه ام. نمي دونم کي فرصت بشه بقيه اش رو بنويسم. اينه که فعلاً اينا رو داشته باشين تا بعد...سعي مي کنم همين امشب اين مطلب رو تکميل کنم... نوشته شده در ساعت 09:01 PM توسط Mansour
٭ دوباره فيفا
ديشب ساعت 1 صبح تازه رسيدم خونه...
بعد از مدت ها، ديشب به ياد گذشته ها، نشستيم و فيفا زديم! ديروز روز بسيار خسته کننده اي بود. پر از جلسه و بحث و کارهايي که به نتيجه نرسيد و مشکل و اينا. از صبح تا عصر، يک سره... حدوداي ساعت 8 شب بود و من خسته و بي حال از کار روزانه، حتي حس تکون خوردن هم نداشتم. رضا هم بود. اين رضا رو شما نمي شناسين. از هفتة پيش کرم بازي رو دوباره، بعد از مدت ها تو جون من انداخته بود. دقيقاً شب بعدش هم مرتضي داشت از از اين چيزا مي گفت و ياد Doom بازي کردن قديما، توي شبکه... ...فرشاد که هنوزم که هنوزه يکي از کارهاي اصلي اش توي شرکت، فيفاس... داشتم مي گفتم، از 8 تا 9 هم به يه جلسه ديگه گذشت... خلاصه آقا يه هو پريدم و رفتم و بعد از يه ربعي گشتن اطراف شرکت، يه جا رو پيدا کردم و ازش فيفا 2005 و کانتر رو خريدم و اومدم....(ادامة اين نوشته رو ديگه فرصت نکردم که بنويسم) نوشته شده در ساعت 11:36 PM توسط Mansour Comments (5)
٭ راه ناگزير
........................................................................................بد جوري هوس نوشتن کردم. اصلاً نمي شد جلوش رو گرفت...ساعت حدود 11 شبه و دارم به سمت خونه بر مي گردم. امشب بعد از بازي با رضا از شرکت زديم بيرون...توي راه همه اش صحبت از خاطرات و شيرين کاري هاي گذشته بود...آخه يکي معادلات رو 7 بار مي گيره؟!!! حواسمون نبود، مي خواستيم بريم ونک، سر از تجريش درآورديم...از کوچه پس کوچه هاي عاصف برگشتيم و بعدش هم ميدون دانشگاه و ... طفلک سحر که اين شب ها بايد تا ديروقت منتظر من بمونه... حالا باز امشب يه گيم زديم و هوايي خوردم و حالم خوبه...شب هاي ديگه که ساعت 10 و 11 شب تازه کار تموم مي شد و من که ساعت 12 و 1 نصفه شب مي رسيدم خونه و ديگه چيزي ازم باقي نمونده بود... هر چي که هست، يه دورة خيلي کوتاهه...خيلي کوتاه 10 روزه...بعدش دوباره شروع يه زندگي ديگه... تک تک بچه هايي رو که باهاشون کار مي کنم دوست دارم...کار کردن با اين بچه ها برام لذت بخشه. کسايي هستن که دوستم دارن و دوستشون دارم. بهم احترام مي ذارن و بهشون احترام مي ذارم... خيلي حيفه که بايد از اين مجموعه جدا شم. مث همة جاهاي ديگه که ازشون مي آم بيرون، با دلتنگي مي آم. اينجا شايد دلتنگي بيشتر. اما مي دونم که تصميم درستي گرفته ام. Comments (1)
٭ استراتژي
........................................................................................مدت هاست که «استراتژي» ذهنم رو مشغول کرده. استراتژي بردن. برنده بودن... - منچستر، توي اين فصل، 8 تا از گل هاش رو توي 15 دقيقة پاياني بازي زده. و مي دونين که گلي که بعد از دقيقه 75 زده بشه، چقدر جبرانش سخته. استراتژي بردن، چيزيه که يه آدم باهوش، بعد از گذر از مراحل عادي و بعد، خوب گذراندن اون کار، بهش مي رسه. اون کار رو ياد مي گيري. انجامش مي دي. توش تجربه پيدا مي کني. بهتر و بهتر انجامش مي دي، توي بهترين ها قرار مي گيري...و بعد به اين نتيجه مي رسي که مي شه با يه سري خلاقيت، با يه سري روش ها، بهتر و راحت تر برنده بود. پي نوشت: شايد اين اسمش استراتژي نباشه. شايد شما يه چيز ديگه بهش بگين. شايد اصطلاح شما مناسب تر باشه. بنويسينش. نوشته شده در ساعت 10:43 PM توسط Mansour
٭ من، کامران، يه عصر بهاري
........................................................................................هر 76 سال هالي از کنار زمين رد مي شه...هر 100 سال، کاکتوس، گل مي ده...هر يک ميليون سال يه چاه نفت توليد مي شه...و از همة اينا بعيد تر، کامران اينجا کامنت مي ذاره... امروز عصر، من و کامران، بعد از يه طوفان موقت بهاري، بعد از نيم ساعت تأخير کامران، نسشتيم دو طرف يه ميز، توي يه کافه، قهوه خورديم و در مورد تغييرات آدما در گذر زمان گپ زديم. جاي شما خالي. نوشته شده در ساعت 10:39 PM توسط MansourComments (2)
|