!و اينك اين من ِ سانسور شده






٭  يه روز، مثل اون قديما

ساعت 4 و نيم صبحه. بعد از مدت ها، مدت هاي مدت ها، شب اومدم سر کار. ديروز تا ظهر خوابيدم و مي دونستم که شب خوابم نمي بره. يه مقدار کار انجام نشده مونده بود توي شرکت. ترجيح دادم شب بيام دفتر و به کارهام برسم تا صبح...
خاطرات قديمي...توي راه راننده، وقتي بهش گفتم از خواننده هاي ايراني، گوگوش رو دوست دارم، غريب آشنا رو گذاشت...الان توي دفتر، تنهايي، دمپايي و پاي برهنه از جوراب، نسکافه و تلخي موندني طعمش، کولر...من رو به گذشته هاي خيلي دور برد. يادشون بخير.

الان ساعت 4 عصره. اصلاً نخوابيدم. تا همين الان يه ريز داشتم کار مي کردم. تا صبح که مشغول مرتب کردن کارها، ارسال email، اولويت بندي، تخصيص کار به بچه ها و انجام دادن اون هايي بودم که به خودم مربوط مي شد. بعد هم که روز شروع شد، گرفتاري ها و کارهاي معمول روزها، اموري که پيش بيني شون نکردي، هماهنگ کردن بچه ها و پي گيري کارها ازشون، مطالعة نامه هاي وارده و پاراف کردن و پي گيري کردن و حل و فصل مشکلات و ...الان، خستگي اون قديما، خستگي خواب، خستگي اي که باعث مي شه حال و حوصله نداشته باشي، خوش اخلاق نباشي، نتوني ناهار بخوري و چشم هات ديگه کم کم اذيتت کنه...يادش بخير.

Comments (2)

........................................................................................



٭  چي مي خواستم بگم؟

ساعت 3 صبحه. خيلي چيزا مي خواسته ام توي اين چند روز بنويسم و ننوشته ام. از سريال هلمز گرفته، تا شيوة مقابله و بردن به روش خاص. از ديدن فيلم خوب Eternal Sunshine of the spotless mind تا چي؟ يادم نيس. همين جوريش هم کلي چيزا يادم رفته. يادم بندازين براتون تعريف کنم...ساعت 3 صبحه...

Comments (3)

........................................................................................



٭  يه پيغام شخصي! تکتم جان. اولاً ممنون بابت زحمتي که کشيدي و پرسيدي. بعدش هم اينکه دوباره برات زحمت دارم. اين دوست من هيچ جزوه اي نداره. مي شه براش يه تعداد جزوه و نمونه سؤال و اينا تهيه کرد؟
ممنونم! Comments (1)

........................................................................................



٭  وب گردي امشب بعد از مدت ها باز نشستم پاي وب گردي! نتيجه اينکه فهميدم پريشب يه هواپيما دچار مشکل شده و دو سه نفر هم مرده ان، کجا؟ توي خود مهرآباد، در حال نشستن! اين هم خبرش از بي بي سي.
دوم اينکه يه خبر خيلي جالب خوندم، دربارة بدهي ايران. خوشمان آمد!
سوم هم اينکه بعد از مدت هاي مديد تر، به کانتر اين وبلاگ سر زدم تا ببينم چه خبره و ملت چقدر اينجا رو مي خونن و از کجا مي آن و اين حرفا. جالبه که آدم هر از گاهي اين آمار رو ببينه...
نتيجه اش: اين عکس چه باحاله! Comments (1)

........................................................................................



٭  زنانه، مردانه!!!

 

اين کلون در

 

اون کلون در

Comments (1)

٭  بي جنبه از آخرين نوشته رامين تعريف کردم، جو گرفتدش حالا ديگه اصلاً نمي نويسه! بابا جون، بيا بنويس! چند روز پيش بر و بچز اومدن اينجا و دور هم بوديم و خوش گذشت...جاتون خالي...

........................................................................................



٭  يکي بود، يکي نبود

چند سال گذشته؟ شايد هشت...يا نه سال...
تجريش، آصف، ادامة راه... و دنيايي که ديگه تهران نبود. اون جا جايي بود که من خاطرات خوب و بد زيادي ازش دارم. خاطراتي که با خيلي از آغاز ها گره خورده ان. شايد براي خودش آغاز زندگي اي بود. سکوتي که در اون دامنه، حکم فرما بود...تنها صداي زمزمة رود، آبشار کوچک، گنجشک هاي اون اطراف و گاهي اوقات صدايي از دور دست انيس لحظاتي بود که بسياري از اولين ها رو همراه خودش داشت.
امروز بعد از سال ها دوباره رفتم به جايي که براي من آشنا بود، مثل هوا با تن برگ.
يه ساعتي نشسته بودم...يه چيزايي تغيير کرده بود، اما همون جا بود، همون جوري...
يادش بخير...

گاهي اوقات به خودم فکر مي کنم. به کسي و چيزي که 10 سال پيش بودم. قبل از اون رو خيلي يادم نمي آد. قبل از ده سال پيش بيشتر برام با يه سري خاطره زنده مي شه. اما از ده سال  پيش به اين طرف رو مي ودنم که چه کسي بودم. و مي تونم مقايسه اش کنم با کسي که هستم.
چيزهايي توي زندگي من به وجود اومده که هيچ وقت نداشتم. چيزهايي بود که هيچ وقت برام مهم نبود و مهم شد. چيزايي بود که مهم بود و ديگه نيست. آدم ها هم رو کامل مي کنن. اگه خوب باشن، ديگري رو هم به خوب تبديل مي کنن. روي هم تأثير مي ذارن. داد و ستد زندگي، وقتي که با يه انيس و همدم خوب باشه، خيلي بيشتر معني پيدا مي کنه.
خيلي چيزهاي ديگه هم مهم ان. کار، دوستان، محيط، پول، و خيلي چيزهاي ديگه...
که باعث مي شن وقتي خودت رو با خود ده سال پيشت مقايسه کني، ببيني چقدر از اون من خودت، فاصله گرفتي.
خدا کنه که بهتر باشي، خيلي بهتر...خدا کنه که ده سال ديگه، باز هم بهتر باشي...خيلي بهتر...



........................................................................................



٭  عکس هايي از يزد

ديزي - کشک بادمجون و مخلفات

حمام خان

ميدان اميرچقماق

Comments (1)

........................................................................................



٭  من به يزد رفته بودم دارم از يزد بر مي گردم. يکي از بهترين سفرهايي بود که داشتم. با دو تا از بچه رفتيم و يزد بوديم که يکي ديگه از بچه ها هم بهمون ملحق شد. رفتن مون توي يه کوپه دربست قطار بود. خنده ها از يکي دو روز پيشش شروع شده بود. به جرأت شايد نصف زمان هاي بيداري مون رو داشتيم مي خنديديم. توي تاکسي، توي هتل، توي دفتر، توي مخابرات، سر ميز شام، صبحانه...حتي وقتي که يه کار تخصصي بسيار مشکل رو توي ايمن ترين اتاق مخابرات داشتيم انجام مي داديم، باز هم داشتيم مي خنديديم.
ديشب تا نصفه شب داشتم با رامين صحبت مي کردم. بيشتر در مورد وضعيت خودمون و وضعيت شرکت بود.
شابد اين آخرين سفر من به يزد باشه. دلم تنگ مي شه. جداً خيلي مهمون نوازي کردن.
روز آخري، يعني امروز، جمعه، بحثي داشتيم توي دفتر با حضور همه در مورد وضعيت شرکت. خدا رو شکر اوضاعمون خيلي خوبه. منتها بايد حفظ شه و اين کار، سخته. بعضي وقت ها وسوسه مي شم که بمونم با مجموعه، اما باز وقتي درست فکر مي کنم مي بينم بهترين تصميم رو گرفته ام.
توي چند ماه گذشته کار بسيار سختي رو انجام داديم و الان تقريباً به انتهاي اين فصل از کارمون رسيديم. يک فصل بسيار سخت و همراه با مشکلات بسيار. خدا رو شکر مي کنم که موفق و سربلند بيرون اومديم. بعضي جاها خيلي سخت بهمون گذشت و بعضي جاها خودش کمک کرد...راستش رو بخواين، آخرش کار با يه معجزه تموم شد. هيچ اسمي غير از اين روش نمي تونم بذارم.
خدا کنه اين يه ماه آخر هم همين جوري و با خاطرة خوش تموم بشه.
مثل بقية جاهايي که کار کردم، دلم براي دوستاني که پيدا کردم تنگ مي شه. برام جالبه که هر جايي که کار کردم، يه «ترين» برام داشته. اينجا من عجيب ترين آدم عمرم رو شناختم. رامين، خاکي ترين آدميه که تا حالا ديدم. چيزهايي ازش ديدم و ياد گرفتم که شايد تا آخر عمر، هيچ وقت برام تکرار نشه. عليرغم اينکه بارها و بارها سربسرش مي ذاشتيم و کلي مي خنديديم، اما به قدري براش احترام قائلم که براي خودم عجيبه.
و دست آخر اينکه توي هيچ سفري به اندازه اين سفر عکس نگرفتم.

روزهاي ماه


يه آخر هفتة بسيار خوب، و عليرغم کاري بودنش، بسيار لذت بخش و پر از استراحت...جاي همه تون خالي! Comments (2)

........................................................................................



٭  تقبل الله يا يه چيزي تو همين مايه ها با اين خانومه که جلوم راه مي رفت، نفهميدم چه جوري از پايين هفت تير رسيدم بالاش! Comments (2)

........................................................................................



٭  عيد را چگونه گذرانديد

اگه آمار بگيرن که چقدر از نوشته هاي اين وبلاگ توي مسير تهران-کرج نوشته شده، شايد بيش از 60-70 درصد نوشته ها رو در بر بگيره.

بگذريم...
اول وقايع اتفاقيه. شايد مهم ترين واقعه، تصميم قطعي من براي ترک مجموعه اي باشه که در حال حاضر توش هستم. اينکه چرا اين تصميم رو گرفتم، بماند. اما انگار اين طلسم سال به سال کار کردن من، نمي خواد شکسته بشه. شايد عيب از منه. که نمي تونم تحمل کنم، دووم بيارم و عين بچة آدم يه جا بمونم. اين مدل کار کردن، براي خودش مزايايي داره و معايبي. حداقل حسنش براي من، تجربة جاهاي مختلف، کارهاي مختلف و متنوع، عوض شدن فيلد فعاليتم به حوزه اي که شايد توش کارآ تر هستم و يا شايد بيشتر اقناعم مي کنه، و در نهايت تجربيات بسيار زياديه که توي زمينه هاي مختلف کسب کردم باشه.
واقعاً نمي دونم تا کي مي تونم اين شيوة کار کردن رو ادامه بدم. ولي مي دونم که هميشه خدا کمکم کرده تا هر روزم از روز قبلم بهتر باشه.

چند روز پيش فرصتي دست داد و نشستم قضاي اين مدت ولاگ نخوندن رو ادا کردم. ماندانا، امير، سولماز، بهار، پرويز، محمود و ديگران...

سر خودم رو خيلي شلوغ کرده ام و اين البته براي من چيز جديدي نيست. خدا کنه بتونم بعد از بيرون اومدن از اين مجموعه استراحتي بکنم و کمي براي خودم بگردم. فعلاً که هر کي شنيده اين جريان رو يه کار پيشنهاد کرده، عمدتاً خوب، و همه شون هم مي گن فرداي روزي که اينحا رو ترک کردي بيا. ببينم زور کي مي چربه. عيد سفر نرفتيم. دلم براي يه سفر خوب، خيلي خوب، تنگ شده...دلم مي خواس پيش ناصر و ماندانا بودم...

Comments (1)

........................................................................................



٭  Shall we Dance ديشب نشستيم يه فيلم ببينيم. يه فيلمي ديديم به نام معلم پيانو که دو سه تا جايزه از کن گرفته بود. من که حالم گرفته شد. بگذريم. بعدش من نشستم پاي کامپيوتر و سحر کمي سر خودش رو گرم کرد و آخرش يه فيلم ديگه گذاشت که از اول هم گفته بود اون رو ببينيم. Shall we Dance.
ريچارد گر و جي لو. داستان مردي ميان سال و يه هوس ميان سالي و شيطنت اون دورة خاص و کلاس رقص و اين جريانات. هر چي فيلم اولي هنري بود و من خوشم نيومد، دومي شايد عاميانه بود و آي حال کردم. ريچارد گر رو دوست دارم. خصوصاً از شيکاگو که يکي از محبوب ترين فيلمهاي منه. ديشب شب قشنگي شد.

........................................................................................



٭  من يک سطل پر از عقده ام!

اين نوشتة خورشيد خانوم هم خيلي به دلم نشست. مي دونين چيه؟ دردهاي نگفته ما زياد داريم. خيلي هاش عقده هاي فروخورده ايه که اجتماعمون بهمون تحميل کرده. اونايي که با دل و جرأت تر بودن، تونستن بعضي هاش رو بشکنن و عقده هاي کمتري با خودشون داشته باشن...بگذريم که گاهي بعضي هاشون هم گير افتادن و چنان زهرچشمي ازشون گرفته شده که ديگه هيچي از شر و شورشون باقي نمونده.
اينه که وقتي يکي، از اون عقده ها، از اون نگاه هاي از پيش قضاوت کردة اون ايام مي گه، از بايدها و نبايد هايي که هنوزم که هنوزه، وقتي بايدش نبايد مي شه و نبايدش اتفاق مي افته، يه چيزي انگار تو اعماق وجودمون مي لرزه، به دل مي شينه...
ما شايد سطلي پر از عقده باشيم. تنها کاري که تونستيم بکنيم، اين بوده که اگه فهميده باشيم، سعي کرديم با اينکه درد داره، اما سوراخش کنيم. سوراخي هر چي بزرگ تر، بهتر!



........................................................................................

Home