| !و اينك اين من ِ سانسور شده |
صفحه اصلی Categories:
لينك - چيزاي بامزه لينك - چيزاي غير بامزه وبلاگ امورات اينجا تشكر جات جملات قصار حرفاي خودموني روزانه شعر عكس به سوي من
|
٭ تقصير اونه!
مي خواستم يه چيزي بنويسم، رامين گفت نگو! منم گفتم چشم! تقصير اونه!
نوشته شده در ساعت 04:52 PM توسط Mansour
........................................................................................
٭ مي ترسم!
تنها کسي که توي يه کلاس 20 نفري حاضر نشد بپره توي عمق 4 متر، من بودم!
نوشته شده در ساعت 04:55 PM توسط Mansour
........................................................................................Comments (2)
٭ آخرين روز نمايشگاه
........................................................................................حالا هم که قير و قيف و همه چي هست و به راهه، نوشته هايي که نوشته بودم، پريد! اين اولين نمايشگاهيه که نشون مي ده، دولت و دستگاه هاي ذيربط، يه مقدار به بسترهاي اطلاعات ديجيتال اهميت داده ان. کم کم اطلاعاتشون رو دارن پورت مي کنن روي بسترهاي الکترونيک و همين طور هم روال ها و گردش کارهاشون رو. گاهي هم اين کار باعث شده که بفهمن عجب روال هاي مسخره اي دارن توي بعضي کارهاشون. بديهيه که اين کارها خيلي کند، خيلي خام و خيلي سخت انجام مي شه. اما همين که شروع شده، غنيمته. بانک هايي مث کشاورزي، توسعه صادرات و سامان، دارن روي پول الکترونيک سرمايه گذاري مي کنن و اين شايد چشم اندازي باشه که تا چند سال ديگه کارت هاي اعتباري و خريد و فروش الکترونيک جاش رو باز کنه و ما اينقدر آرزو به دل نمونيم! چند هفته ايه که از بچه ها بي خبرم. کارها زياد بوده و زمان هاي بيکاري و فراغت هم به ديدن فيلم و استراحت مي گذره. حتي فکر نوشتن وبلاگ هم توي اون زمان ها به ذهنم خطور نمي کنه، چه برسه به کارهاي ديگه. ديشب نشستم و «ترانسپورتر» رو ديدم. رامين قبلاً در موردش برام گفته بود، اما پيداش نکرده بودم که ببينمش. به ديدنش مي ارزه. خلاصه بايد اين حجم کار کم بشه تا به بقية زندگي هم برسم. خيلي کارها دارم. بايد يه مقدار به خودم و خونه برسم. با سحر بريم يه چرخي بزنيم. همين هفته يا هفتة ديگه بايد چند روزي کار رو تعطيل کنم. هيچ وقت پنجشنبه ها کار نکردم. مديرعامل جديد وقتي اومد گفت پنجنشبه ها هم همه بيان سر کار. من هم گفتم نمي تونم! خلاصه با اين ور و اون ور، گفتم 3 تا پنجشنبه رو مي آم و نه بيشتر و اين پنجشنبه اي که گذشت، آخريش بود. از هفتة ديگه اوضاع دوباره يه مقدار آروم مي شه و فرصت مي کنم که به زندگي برسم. اميدوارم... چند تا عکس از نمايشگاه رو خواهم گذاشت... نوشته شده در ساعت 12:20 PM توسط Mansour
٭ نمايشگاه در باران
سلام. نشد که به قولم عمل کنم!
........................................................................................شلوغي و کارها و قطعي گاه گاه اينترنت، اجازه نداد که عکس بذارم! الان سعي مي کنم که يه دونه فعلاً بذارم...آخر وقت هم هست...ببينم مي شه يا نمي شه...
Comments (1)
٭ از نمايشگاه الکامپ
........................................................................................ملت عزيز ايران، توجه فرماييد...ملت غيور ايران، توجه فرماييد... Comments (2)
٭ سحر تو غار + يادآوري سلمان!
........................................................................................سحر امروز رفته بود تو غار! (اين تأثير تبليغاته که الان همه تون ياد ايران رادياتور افتادين!!!) چند وقتي بود وبلاگ سلمان رو نخونده بودم. البته اون هم کم نوشته بود. ولي سه تا از مطالبي که نوشته بود، کاملاً ارزش اين رو داره که برين و بخونين: Comments (1)
٭ کار، زندگي، صفا، صميميت، منگي!
مدت مديديه که ننوشتم. چندين نفر نامه دادن يا پيغام گذاشتن و سراغ گرفتن. ممنون!
........................................................................................بايد مي نوشتم. بارها هم مي خواستم که بنويسم. براي من که سعي مي کردم هر روز بنويسم، هر از گاهي که يک يا دو هفته نمي نويسم، زمان طولاني اي محسوب مي شه. علت ننوشتن شايد بيش از همه کار بود و سرگرمي هاي ديگه که زماني نمي ذاشت براي نوشتن. مشکلاتي هم که پيش اومد مزيد بر علت شد. ولي در نهايت اغلب اين اوقات که نمي نويسم، خودم هم نمي فهمم که چرا نمي نويسم. چون خيلي از اوقات حرف براي نوشتن دارم... يادمه اولين چيزي که توي اين چند روز مي خواستم بنويسم - و ننوشتم - ، در مورد آخرين کيک سحر بود که از اين مزخرف تر تا حالا نبوده (مزخرف لغتي است بسيار خاص!) و آخرين چيزي که مي خواستم بنويسم، در مورد پريشب بود که رفتيم چيتگر، به عادت يکشنبه ها، براي دوچرخه سواري. اما چنان باد و باروني گرفت که «باد ما را با خود مي برد»! رقص برگاي زرد ريخته تو تمام سطح پارک، توي هواي خنک بارون زده، جداً قشنگ بود. رفتيم و دويديم و برگشتيم. تو مسير برگشت، تمام سطح خيابون هاي چيتگر رو برگ هاي زرد خيس پوشونده بودن که تو نور چراغ برق مي زدن. عجب هوايي بود. يکي از چيزايي که توي اين يکي دو هفته من رو خيلي درگير خودش کرده بود، تغييراتي توي محيط کار بود. مديرعامل عوض شد و همراه مدير عامل خيلي چيزا عوض شد. بعضي از اين چيزا باعث شد که نهايتاً مشکلاتي که تا الان بود، بهم فشار بياره و بگم که اگه اين مشکلات ادامه پيدا کنه، نمي مونم و ميرم. اين جور اوقات خيلي خسته مي شم. اندازه اي که از مشکلات و ناهماهنگي ها ارزش ندادن ها و غيره ناراحت مي شم، شايد يک دهمش از کار زياد خسته نمي شم. کاري که دست خودم باشه و به نتيجه برسونمش، با کاري که براي يکي ديگه که داره تصميم هاي غلط مي گيره انجام بدي، يا ببيني که داري دور خودت مي چرخي و ...، زمين تا آسمون فرق مي کنه... اين حرفا ديگه الان براي من خيلي تکراريه. بارها اينا رو ديدم و ديگه برام عادي شده. اما خستگي اي که از اين چيزا توي تنم مي مونه، خيلي اذيتم مي کنه. بي انگيزگي خيلي سريع خودش رو توي من نشون مي ده. به هر حال مدير عامل جديد که گفت الا و بلا نبايد بري و اين چيزا رو هم درست مي کنم. اميدوارم بتونه. ناشکري هم نمي کنم. خيلي چيزاي اينجا خوبه. اينقدر خوب هست که من هنوزم ترجيح مي دم بمونم. يعني اينجوري نيس که اوضاع خيلي خراب باشه. ولي من هم ياد گرفتم که مشکلاتي رو که اذيتم مي کنن ببينم، در موردشون با مدير ارشد صحبت کنم و بهش اين اخطار رو بدم که اگه ادامه پيدا کنن، نخواهم موند. اينجوري جاي گله اي باقي نمي مونه و آخرش هم با خوبي از مجموعه جدا مي شه آدم. ذهنيت بدي به جا نمي مونه. امروز روز خوبي بود. يه تبليغ که مي خواستم چاپ بشه، آماده شد. خيلي خوشم اومد از کاري که انجام شده. مسائل پيراموني اش هم به نحو خوبي پيش رفت. تونستم با هزينه ناچيزي کار رو از صفحه 4 برسونم به روي جلد. يکي از بچه ها مي گفت، خوش به حالشون، روي جلدشون چقدر قشنگ مي شه!!! تموم شدن يه کار و خوب تموم شدنش، اون قدر به آدم انرژي مي ده که خدا مي دونه. دست ناصر درد نکنه. دوربين جديدم رسيد. دوربينيه که دوستش دارم. Canon Power Shot A60. مناسب ترين قيمت، بهترين کيفيت. گيرم که يه سري امکانات رو نداره! نداشته باشه. اگه عکاس باشي، مهم نيستن. باي برم بشينم پاي درس هاي کامران، تا عکاس شم! براي رضا هم A75 خريدم. ولي هنوزم معتقدم مال خودم بيشتر به قيمتش مي ارزه. البته شرايط خريدشم خاصه خب. ديگه رسيديم...بقيه اش باشه براي بعد... ...الان خونه ام. امشب يه شب کامل بود. يه روز پر از کار. با چيزايي که کلي به آدم انرژي مي داد. و يه مقدار هم چيزايي که حال آدمو مي گرفت. با حال خوب، در حاليکه بقية بچه ها مي خواستن شام رو دور هم باشن، اومدم خونه تا خونه باشم، دوست داشتم که بيام خونه، تو راه کلي آهنگ گوش دادم و همه اش وبلاگ نوشتم. يه دوش عالي توي خونه و بعدشم جين يخ يخ. يه فيلم، شام، بازم فيلم، قهوه، هنوز حتي ساعت 10 هم نشده...امشب هم يه شب خوبه...(الان باز رامين مي آد مي گه اسم وبلاگتو بذار قربونت برم و اينا!) نوشته شده در ساعت 12:42 AM توسط Mansour Comments (2)
٭ يه ليوان و دو نيمه
نيمة خالي ليوان پر تره يا نيمة پرش؟
نوشته شده در ساعت 01:19 AM توسط Mansour
........................................................................................Comments (4)
|