!و اينك اين من ِ سانسور شده






٭  تقصير اونه! مي خواستم يه چيزي بنويسم، رامين گفت نگو! منم گفتم چشم! تقصير اونه!

........................................................................................



٭  مي ترسم! تنها کسي که توي يه کلاس 20 نفري حاضر نشد بپره توي عمق 4 متر، من بودم! Comments (2)

........................................................................................



٭  چند تا عکس ديگه از نمايشگاه

يک

دو

سه

چهار

آخري



٭  عکس هايي از نمايشگاه

صفرمي

اولي

دومي

سومي

آخري



٭  آخرين روز نمايشگاه

حالا هم که قير و قيف و همه چي هست و به راهه، نوشته هايي که نوشته بودم، پريد!
نوشته بودم که امروز آخرين روز و خلوت ترين روز نمايشگاهه. مي شه همه کار کرد. از صبح يه تعداد عکس رو که خيلي وقت بود مي خواستم آپ لود کنم، بالاخره کردم. الان هم دارم عکس هاي نمايشگاه رو مي ذارم.

اين اولين نمايشگاهيه که نشون مي ده، دولت و دستگاه هاي ذيربط، يه مقدار به بسترهاي اطلاعات ديجيتال اهميت داده ان. کم کم اطلاعاتشون رو دارن پورت مي کنن روي بسترهاي الکترونيک و همين طور هم روال ها و گردش کارهاشون رو. گاهي هم اين کار باعث شده که بفهمن عجب روال هاي مسخره اي دارن توي بعضي کارهاشون. بديهيه که اين کارها خيلي کند، خيلي خام و خيلي سخت انجام مي شه. اما همين که شروع شده، غنيمته. بانک هايي مث کشاورزي، توسعه صادرات و سامان، دارن روي پول الکترونيک سرمايه گذاري مي کنن و اين شايد چشم اندازي باشه که تا چند سال ديگه کارت هاي اعتباري و خريد و فروش الکترونيک جاش رو باز کنه و ما اينقدر آرزو به دل نمونيم!
نمي شه خوش بين بود که اين اتفاقات تا 3-4 سال ديگه حتي تکميل بشه. عدم توانايي مجموعه هاي نرم افزاري ما و مشکلات کار گروهي توي ايران و از طرف ديگه بال و پر ندادن به مجموعه هاي خصوصي توي اين زمينه و عقد قرارداد مشابه قراردادهاي پيمانکاري ديگه و يا حتي خريد سخت افزار با اون ها، باعث مي شه که نرم افزار توي ايران هنوز که هنوزه بسيار کوچيک بمونه.
به هر حال، چيزي که توي نمايشگاه امسال نسبت به سالهاي قبل بارز تر بود، تلاش سازمان هاي دولتي بود براي اينکه بگن ما هم يه کاري کرده ايم.

چند هفته ايه که از بچه ها بي خبرم. کارها زياد بوده و زمان هاي بيکاري و فراغت هم به ديدن فيلم و استراحت مي گذره. حتي فکر نوشتن وبلاگ هم توي اون زمان ها به ذهنم خطور نمي کنه، چه برسه به کارهاي ديگه. ديشب نشستم و «ترانسپورتر» رو ديدم. رامين قبلاً در موردش برام گفته بود، اما پيداش نکرده بودم که ببينمش. به ديدنش مي ارزه. خلاصه بايد اين حجم کار کم بشه تا به بقية زندگي هم برسم. خيلي کارها دارم. بايد يه مقدار به خودم و خونه برسم. با سحر بريم يه چرخي بزنيم. همين هفته يا هفتة ديگه بايد چند روزي کار رو تعطيل کنم. هيچ وقت پنجشنبه ها کار نکردم. مديرعامل جديد وقتي اومد گفت پنجنشبه ها هم همه بيان سر کار. من هم گفتم نمي تونم! خلاصه با اين ور و اون ور، گفتم 3 تا پنجشنبه رو مي آم و نه بيشتر و اين پنجشنبه اي که گذشت، آخريش بود. از هفتة ديگه اوضاع دوباره يه مقدار آروم مي شه و فرصت مي کنم که به زندگي برسم. اميدوارم...

چند تا عکس از نمايشگاه رو خواهم گذاشت...



........................................................................................



٭  نمايشگاه در باران سلام. نشد که به قولم عمل کنم!
شلوغي و کارها و قطعي گاه گاه اينترنت، اجازه نداد که عکس بذارم!
الان سعي مي کنم که يه دونه فعلاً بذارم...آخر وقت هم هست...ببينم مي شه يا نمي شه...

خيسي

Comments (1)

........................................................................................



٭  از نمايشگاه الکامپ

ملت عزيز ايران، توجه فرماييد...ملت غيور ايران، توجه فرماييد...
من هم اکنون از دهمين نمايشگاه الکترونيک و کامپيوتر تهران بصورت آن لاين براي شما مي لاگم!!! آن هم يصورت سيم ندار!!! (بعضي نيز بي سيم يا Wireless گفته اند!)
آقا جاتون خالي امروز صبح مي خواستم براتون بنويسم که خيلي سرم شلوغه و نه تنها فرصت نمي کنم بنويسم، بلکه حتي فرصت نمي کنم بخونم.
درگيري هاي معمول، و اضافه شدن نمايشگاه هم بهش، ديگه نور علي نور شده بود. روز پنجشنبه ساعت 12 بهت بگن بايد يه غرفه توي نمايشگاه داشته باشي و سه شنبه رياست محترم جمهوري عزيز باحال ايران مي خواد بياد افتتاحش کنه، و تازه بهت بگن جا و مشخصات غرفه ات هم ظهر شنبه معلوم مي شه چه حالي مي شين؟
همن حالي که من شدم!
خلاصه الان توي غرفه مون نشسته ام و دارم با اينترنت بي سيمي که امسال توي نمايشگاه داده ان، براي شما مي لاگم...
الان ساعت 4 و نيمه و کم کم بايد درها رو بست و رفت. من هم الان يادم اومد که اينجا هم وقت دارم و هم اينترنت! ولي فردا مفصل تر از اينجا خواهم نوشت و چند تا عکس هم مي چسبونم بغلش تا شما را خوش آيد!
مخلصم!

Comments (2)

........................................................................................



٭  سحر تو غار + يادآوري سلمان!

سحر امروز رفته بود تو غار! (اين تأثير تبليغاته که الان همه تون ياد ايران رادياتور افتادين!!!)
با اين اکيپ آواز و گروه کر و اوستا و معلمشون و اينا، رفته بودن يه جايي اطراف تهران، يه غار. وقتي که اومده بود، به قدري ذوق زده بود که خدا مي دونه! حال اساسي اي کرده بود...توي عکساشون ديدم که يکي از همراهاشون شيپور هم داشته همراش (البته شايدم يه کمي ترومپت بود!!!) خلاصه که حسابي بهش خوش گذشته بود. صبح ساعت 6 رفت و نيم ساعت پيش يعني 9 شب برگشت...

چند وقتي بود وبلاگ سلمان رو نخونده بودم. البته اون هم کم نوشته بود. ولي سه تا از مطالبي که نوشته بود، کاملاً ارزش اين رو داره که برين و بخونين:
اولي در مورد درآمد حاصل از نفت:
بيخود نيس ما اينقده کون گشاديم و دنبال easy money هستيم!
دومي يه تعداد جملات جالب از يه آدم موفق ايراني:
و سومي در مورد رويکرد امروز به دانش و تحصيلات:
اينم واسه امروز. بخونين و لذت ببرين...

Comments (1)

........................................................................................



٭  کار، زندگي، صفا، صميميت، منگي! مدت مديديه که ننوشتم. چندين نفر نامه دادن يا پيغام گذاشتن و سراغ گرفتن. ممنون!
بايد مي نوشتم. بارها هم مي خواستم که بنويسم. براي من که سعي مي کردم هر روز بنويسم، هر از گاهي که يک يا دو هفته نمي نويسم، زمان طولاني اي محسوب مي شه.
علت ننوشتن شايد بيش از همه کار بود و سرگرمي هاي ديگه که زماني نمي ذاشت براي نوشتن. مشکلاتي هم که پيش اومد مزيد بر علت شد.
ولي در نهايت اغلب اين اوقات که نمي نويسم، خودم هم نمي فهمم که چرا نمي نويسم. چون خيلي از اوقات حرف براي نوشتن دارم...
يادمه اولين چيزي که توي اين چند روز مي خواستم بنويسم - و ننوشتم - ، در مورد آخرين کيک سحر بود که از اين مزخرف تر تا حالا نبوده (مزخرف لغتي است بسيار خاص!)
و آخرين چيزي که مي خواستم بنويسم، در مورد پريشب بود که رفتيم چيتگر، به عادت يکشنبه ها، براي دوچرخه سواري. اما چنان باد و باروني گرفت که «باد ما را با خود مي برد»!
رقص برگاي زرد ريخته تو تمام سطح پارک، توي هواي خنک بارون زده، جداً قشنگ بود. رفتيم و دويديم و برگشتيم. تو مسير برگشت، تمام سطح خيابون هاي چيتگر رو برگ هاي زرد خيس پوشونده بودن که تو نور چراغ برق مي زدن. عجب هوايي بود.
يکي از چيزايي که توي اين يکي دو هفته من رو خيلي درگير خودش کرده بود، تغييراتي توي محيط کار بود. مديرعامل عوض شد و همراه مدير عامل خيلي چيزا عوض شد. بعضي از اين چيزا باعث شد که نهايتاً مشکلاتي که تا الان بود، بهم فشار بياره و بگم که اگه اين مشکلات ادامه پيدا کنه، نمي مونم و ميرم. اين جور اوقات خيلي خسته مي شم. اندازه اي که از مشکلات و ناهماهنگي ها  ارزش ندادن ها و غيره ناراحت مي شم، شايد يک دهمش از کار زياد خسته نمي شم. کاري که دست خودم باشه و به نتيجه برسونمش، با کاري که براي يکي ديگه که داره تصميم هاي غلط مي گيره انجام بدي، يا ببيني که داري دور خودت مي چرخي و ...، زمين تا آسمون فرق مي کنه...
اين حرفا ديگه الان براي من خيلي تکراريه. بارها اينا رو ديدم و ديگه برام عادي شده. اما خستگي اي که از اين چيزا توي تنم مي مونه، خيلي اذيتم مي کنه. بي انگيزگي خيلي سريع خودش رو توي من نشون مي ده.
به هر حال مدير عامل جديد که گفت الا و بلا نبايد بري و اين چيزا رو هم درست مي کنم. اميدوارم بتونه.
ناشکري هم نمي کنم. خيلي چيزاي اينجا خوبه. اينقدر خوب هست که من هنوزم ترجيح مي دم بمونم. يعني اينجوري نيس که اوضاع خيلي خراب باشه. ولي من هم ياد گرفتم که مشکلاتي رو که اذيتم مي کنن ببينم، در موردشون با مدير ارشد صحبت کنم و بهش اين اخطار رو بدم که اگه ادامه پيدا کنن، نخواهم موند. اينجوري جاي گله اي باقي نمي مونه و آخرش هم با خوبي از مجموعه جدا مي شه آدم. ذهنيت بدي به جا نمي مونه.
امروز روز خوبي بود. يه تبليغ که مي خواستم چاپ بشه، آماده شد. خيلي خوشم اومد از کاري که انجام شده. مسائل پيراموني اش هم به نحو خوبي پيش رفت. تونستم با هزينه ناچيزي کار رو از صفحه 4 برسونم به روي جلد. يکي از بچه ها مي گفت، خوش به حالشون، روي جلدشون چقدر قشنگ مي شه!!! تموم شدن يه کار و خوب تموم شدنش، اون قدر به آدم انرژي مي ده که خدا مي دونه.
دست ناصر درد نکنه. دوربين جديدم رسيد. دوربينيه که دوستش دارم. Canon Power Shot A60. مناسب ترين قيمت، بهترين کيفيت. گيرم که يه سري امکانات رو نداره! نداشته باشه. اگه عکاس باشي، مهم نيستن. باي برم بشينم پاي درس هاي کامران، تا عکاس شم!
براي رضا هم A75 خريدم. ولي هنوزم معتقدم مال خودم بيشتر به قيمتش مي ارزه. البته شرايط خريدشم خاصه خب.
ديگه رسيديم...بقيه اش باشه براي بعد...
...الان خونه ام. امشب يه شب کامل بود. يه روز پر از کار. با چيزايي که کلي به آدم انرژي مي داد. و يه مقدار هم چيزايي که حال آدمو مي گرفت. با حال خوب، در حاليکه بقية بچه ها مي خواستن شام رو دور هم باشن، اومدم خونه تا خونه باشم، دوست داشتم که بيام خونه، تو راه کلي آهنگ گوش دادم و همه اش وبلاگ نوشتم. يه دوش عالي توي خونه و بعدشم جين يخ يخ. يه فيلم، شام، بازم فيلم، قهوه، هنوز حتي ساعت 10 هم نشده...امشب هم يه شب خوبه...(الان باز رامين مي آد مي گه اسم وبلاگتو بذار قربونت برم و اينا!) Comments (2)

........................................................................................



٭  يه ليوان و دو نيمه نيمة خالي ليوان پر تره يا نيمة پرش؟ Comments (4)

........................................................................................

Home