| !و اينك اين من ِ سانسور شده |
صفحه اصلی Categories:
لينك - چيزاي بامزه لينك - چيزاي غير بامزه وبلاگ امورات اينجا تشكر جات جملات قصار حرفاي خودموني روزانه شعر عكس به سوي من
|
٭ Bloody Mary!
........................................................................................ديگه پريد! رامين و سولماز، به شيوة ناگهان اومدن اينجا و قبل از خيز به سوي غذا فروشي سامي، ترکيبات مختلف رو آزموديم و آخرش با مارياي بلادي با آب گوجه فرنگي سولماز فضا رو تکميل کرديم! (هر کي فهميد اينا يعني چي؟!!!). ولي الان ديگه پريده! ديگه وقت جيش مسواک بوس لالاس! به قول سحر هميشه اين برنامه هاي از پيش برنامه ريزي نشده، خيلي مي چسبه...جاي علي و مريم خيلي خالي بود، توي جمع 6 نفرة هميشگي مون. اتفاقات جديدي داره مي افته...نوشيدني هاي جديد...موقعيت هاي جديد براي دوستان...تغييراتي در وضعيت شرکت و کار...شروع شدن کلاس شناي من...پيشنهادات جديد...روش هاي تجارت جديد... عموي علي فوت کرد. خيلي ناگهاني و خيلي سريع. سنش نسبتاً بالا بود، اما کاملاً سرپا و سالم. گويا توي مسير رفتن سر يه قرار، سکته مي کنه و مي افته و والسلام. علي خيلي دوست داشت اين عموش رو. عملاً تهران براي علي با اين عموش معني مي شد. يادش بخير به مطب عموش مي گفت مغازه! Comments (1)
٭ بعد از مدت ها
........................................................................................بعد از مدت ها حوصله ندارم. دلم گرفته و ناراحتم. چند تا چيز کوچيک جمع شد و اعصابم رو خورد کرد. چيزايي که هم مي شه بگي هيچي نيس. هم مي شه يه خورده جدي تر نگاهشون کني و نتيجه اش ايني بشه که من الان هستم. پي نوشت 1: شام نخوردم. از 9 شب تا 8 صبح فقط خوابيدم! Comments (1)
٭ جوک کثيف!
ترکه به شکمش مي گه: «تا کي من کار کنم و بدم تو بخوري؟!»
........................................................................................شکمش جواب مي ده: «مي خواي من کار کنم بدم تو بخوري؟!» نوشته شده در ساعت 12:52 PM توسط Mansour Comments (1) ........................................................................................
٭ آنچه با دو نقطه آغاز مي شود
........................................................................................:: به به، سلام، چطورين؟ خوبين؟ چه خبر؟!!! :: از چهارشنبه کلاس هاي شنام شروع مي شه! همون احساسي رو دارم که کامران وقتي مي خواست بره گلاب به روتون داشت! مي دونم که درکش براتون خيلي سخته! ... به ... چه ربطي داره؟! ولي شايد خودش توي کامنت ها بتونه توضيح بده! :: دوشنبه مهمون داريم. بايد زودتر برم ببينمش. فيلمي مون هم دوشنبه مي آد. نتيجة اخلاقي: کلية فيلم هاي نديده، امشب بايد ديده شود! :: امشب بايد يريم دوچرخه سواري. طبق معمول يکشنبه ها. چه سرمايي بخوريم امشب! :: سه تا بطري قشنگ خريدم! فقط و فقط همين! :: ()*&^%$#@!\[ة,؛٬ريالًَُ}{|":؛::؛«ـآۀٍِِّ،؟ؤءأأإژ«» :: سطر بالا هيچ معنايي نداشت! فقط براي اين نوشتمش که ببينم چه Bullet اي براي هر سطر انتخاب کنم، قشنگ تره! :: فرق بين اشلي جود با چارليز ترون، مث فرق کامران و فرشاده!!! ما منتظر يه شام خوب توي کندو هستيم! :: خداوند خالق DivX را بيامرزد که باعث شد ما 12 عدد آدم خشمناک را بتوانيم ببينيم! :: بازم دلم يه سفر مي خواد... آهاي بر و بچز... زين کنين بريم... نوشته شده در ساعت 12:20 PM توسط MansourComments (2)
٭ فاجعه اي از ظهر تا شب
........................................................................................در مورد ديروز بايد سر فرصت بنويسم، تا بتونين عمق فاجعه رو درک کنين. عمق فاجعة روزي رو که از مارک نافلر تا حسن شجاعي، و از گوران بگويچ تا سپيده خونة ما رو به لرزه درآورد. ........................................................................................
٭ روزگارم خوب است
........................................................................................ديگه چي مي خوام آخه؟ از سحر بهتر که پيدا نمي شه. کار هم که همونيه که مي خوام. بر و بچز اطراف هم که باحالن. حال و هول هم که به راهه. کلي هم موسيقي و فيلم و کتاب خوب دور و برمه. دور هم که خوش مي گذرونيم. پدر و مادر هم که خوبن و هميشه مايه دلگرمي. خيلي از چيزا هم که چند وقت قبل تا الان خيلي بهتر شده. هر روز هم يه اميد جديد و يه چشم انداز بهتر که وا مي شه. مشکل هم که خب هميشه و همه جا هست. Comments (3)
٭ فردا
درهاي جديدي باز مي شود. آينده چه رنگي خواهد بود؟ شايد خيلي پر رنگ تر از امروز!
نوشته شده در ساعت 02:19 PM توسط Mansour
........................................................................................Comments (1)
٭ من در اعماق
امروز يه کاري کردم که الان دارم با فکرش کيف مي کنم. شايدم براي خيلي از شما کاملاً بي معني باشه! امروز کلاس شنا ثبت نام کردم! يعني قراره از هفتة ديگه به مدت يه ماه، روز در ميون، برم استخر و شنا و يادگرفتن و اين جريانات...هيجان انگيزه!
نوشته شده در ساعت 02:18 PM توسط Mansour
Comments (3)
٭ صورتجلسه
نتايج حاصل از يه جلسه! (اين جلسه فقط نوشتاري بود! در مواردي ديده شده که گل و بلبل هم حاصل شده!)
........................................................................................نوشته شده در ساعت 01:02 AM توسط Mansour
٭ امشب چه شبي بود!
امشب از اون شبها بود...
........................................................................................دوچرخه سواري توي هواي بسيار خوب و خنک ... با آدماي خوب ... شام خوشمزه و خيلي زياد ... قهوة عالي بعد از شام ... و حضور محسن در انتهاي شب که همه چي رو تکميل کرد... همة اينا باعث مي شد که آدم فقط خوب و خوش باشه و به هيچ چيز ديگه فکر نکنه ... ولي به راحتي مي تونست هيچ کدوم از اين اتفاقا نيفته، يعني راستش اگه روال منطقي طي مي شد، همه چيز يه جور ديگه مي شد. فقط خواستن خدا بود که مي تونس باعث شه سحر درست سر موقع برسه تا همه چي اينقد خوب و شاهکار پيش بره... خدايا، دم من و تو و الباقي گرم، باشه؟! نوشته شده در ساعت 12:39 AM توسط Mansour Comments (3)
٭ کي بود جايزه مي خواس؟
........................................................................................h t t p : / / w w w . w o r l d o f . u s / T e m p F i l e s / E n i g m a . h t m l نوشته شده در ساعت 01:10 AM توسط MansourComments (5)
٭ :O
........................................................................................رسماً اعلام مي کنم کم آوردم. يعني فکر نمي کردم بعضي ها ديگه اينقد بيکار باشن و اينا! منظور اين پست رو فکر کنم فقط دو نفر بفهمن که خودشون مي دونن...حالا چي مي خواين؟ پي نوشت: اولاً دو نفر نه و سه نفر. دوماً بابا اينا ديگه کي ان؟!!! نوشته شده در ساعت 09:56 AM توسط MansourComments (13)
٭ فتوکينا 2004
گرچه يه چند روزي تأخير دارم، ولي نمي شه نگفت:
سايت خوب عکاسي-دات-کام، گزارش بسيار خوبي از فتوکينا 2004 داره. خصوصاً بخشي که دوربين هاي مختلف رو معرفي کرده، عقل و هوش از سر آدم مي بره! اين معرفي دوربين ها و غيره و اين هم وبلاگش... نوشته شده در ساعت 04:10 PM توسط Mansour
٭ حهدلمهسا ذث بشقسه!
غشيثفخخدث غث ظشئشده غث دثرثسافثه ذخخي نث ئهلخبف ظخخق دشظشد بشقسه دثرثسافث. هد دثرثسافثغث ئشدشئ اشئخخد تخخقه لاثشقششقث نث ذثساث. رشمه تشمثذث نث اثغ ئشد سصهفزا ئهنخدشئ قخخ دثرثسافشدث بشقسه.
ذشظشئ ذث ششيشف ث هد زاشد فش ئشفمشذ شناهقو ذخلظشقهئ. رشمه ناخيثئخخدهئو اشق نه ذثفخخدث هد ئشفمشذ قخ ذثناخخدثو غث تششغثظثغث ذخظخل حهسا ث ئشد يششقث. بشلاشف نششبهث فخخ زخئئثدف اشش ذثدثرهسث ئشد تششغثظش ئخ ئهناششئ!!! غث زاهظ-ث تشمثذ ه اشئ نث شمشد حهسا خخئشي هد ذخخي نث رشسشف-ث دثرثسافشد غث تشش قخ ثسافثذششا نشقيشئ رش زاخد ناخيشئ دثئهفخخدثسفشئ ذثذهدشئ نث زاه ذخخيث خ نختش قخ ثسافثذشا نشقيشئو زاخد ناخخديشد-ث هد ئشفمشذو رششسث ناخي-ث ئشدشئ لاثغق-ث ئخئنثدثو نخممث حشقشلقشحا قخ يخذشقث دثرثسافشئ! نوشته شده در ساعت 03:10 PM توسط Mansour Comments (9)
٭ ادبيات تصويري
يه وقت هست که مينويسي
........................................................................................روز – داخلي – بسته مي نويسي در گوشة ديگر اتاق يک ميز از چوب گردو قرار داشت که غبار نشسته بر روي آن نيشان ميداد که مدتهاست کسي بر روي آن در حال مزمزه کردن قهوة تلخ، روزنامة عصر را نخوانده ولي يه وقت هم هست که مينويسه: - يه بار ديگه؟ - نه، مامانم نگران ميشه... شايد همين چند کلمه، همين دو تا نصفه خط، تصويري بسيار کاملتر توي ذهن تو ايجاد کنه، تا تمام پاراگرافهايي که فضا رو برات توصيف ميکردن... جالبه، نه؟ نوشته شده در ساعت 12:03 PM توسط Mansour
٭ روزي روزگاري در غرب
امشب سينما 4، روزي روزگاري در غرب رو گذاشته بود. يه ديالوگي توي فيلم بود که من دوستش داشتم و طبيعتاً سانسور شده بود... پي نوشت: اصولاً خوندن جملات قشنگي که توي يه فيلم بوده، لذت بخشه. براي جملات اين فيلم مي تونين برين اينجا. پي نوشت 2: يه جايي خوندم که کل ديالوگ هاي اين فيلم جمعاً 15 صفحه بوده! نوشته شده در ساعت 08:05 PM توسط Mansour
٭ من چه چيزهايي رو ننوشتم؟
........................................................................................همين الان ديدن فيلم 21 گرم رو تموم کردم. چقدر اين فيلم عجيب بود. زمان کاملاً توي فيلم سيال، داستانهاي که به هم رسيدهاند، اما از هم جدان، آدمهايي با رفتارهايي بسيار متفاوت و کاراکترهايي متفاوتتر. عجيب. شايد بهترين کلمه براي توصيف اين فيلم همين لاشه. بگذريم. امروز روز مزخرفي بود. اصلاً حوصلة کار کردن رو نداشتم. به تمام معنا چهارشنبه بود. چهارشنبهاي که دلت پر ميزنه واسه آسودگي و راحتي فردا و پس فرداش. کار نداشتن هم مزيد بر علت شده بود. ميتونستم کار براي خودم بتراشم. کارهايي بود که بايد انجام ميدادم. اما اصلاً حس کار نبود. هر کاري کردم تا زمان بگذره. تقريباً 3 ساعت آخر، ديگه مرگم بود! علي رو درک ميکردم که اون ساعتاي آخر کارش، زنگ ميزنه و ميگه «خب، چه خبر؟!» توي اين چند روز خيلي چيزا ميخواستم بنويسم، اما نشد. ميخواستم بنويسم که شبهاي روشن رو ديديم و چسبيد. فيلم خوبي بود. ميخواستم بنويسم که ديشب توي سرما، بستني ميخورديم و واسه اينکه گرممون بشه، ميدويديم! ميخواستم بنويسم الان درک ميکنم اگر تمام مدت هفت تير تا انقلاب، توي ترافيک، يه خانم بغل دستت، ترکي صحبت کنه، احساست وقت پياده شدن، رهايي مطلقه! مي خواستم بنويسم امشب يه دل سير وبلاگ خوندم. 10-15 تا وبلاگ باز کردم رو صفحه و تمام مسير رو بعد از تموم کردن 21 گرم، وبلاگ خوندم. ولي ننوشتم! حالا مي نويسم: از همين الان تا شنبه صبح، موبايل من خاموشه!!! نوشته شده در ساعت 12:01 PM توسط Mansour
٭ عوارض جانبي
خسته ام! پي نوشت: وقتي دو سه روز حسابي خوش مي گذرونين، پاي لرز خستگي روزهاي حماقت بار کاري بعدش هم بشينين! پي نوشت 2: خستگي ام بيشتر از محيط کاره. تو يه جاهايي مث جاهاي دولتي، هرجي نيس. هميشه مزخرفه! اما جايي که آدم کار دست خودش باشه و کارش رو بکنه، بعضي وقتا، پيش نرفتن کارها و بعضي بلاتکليفي ها، انرژي آدم رو مي گيره. چيز جديدي هم نيس، تا حالا خيلي وقتا پيش اومده. چاره اش هم، فقط تموم شدن اون روزه و بس. مگه اينکه چه اتفاق خاصي بيفته... پي نوشت 3: در ادامة اين جريانات، يکي مي گفت با يه من عسل هم نمي شه خوردت... پي نوشت 4: يعني مي خواس منو بخوره؟! نوشته شده در ساعت 04:17 PM توسط MansourComments (2)
٭ تفاوت
........................................................................................من، اينجا ميشينم، سهيل محمودي ميآد، برنامه رو شروع ميکنه، افتخاري بعدش آواز ميخونه... ........................................................................................
٭ ديوار
انگاري در نبود ما خيلي ها خوردن تو ديوار!!! من از کلية اين دوستان عزيز و نيز ديوار گرامي عذر مي خوام!!! :) پي نوشت: به کامنت هاي مطلب قبلي مراجعه شود! Comments (1)
٭ از سر کار به شمال
گذر زمان متوقف شده. انگار که تمام اون دل مشغوليهاي روزانه، به ناگهان محو شدهن. چيزايي که در عوض ميتوني اينجا پيدا کني، خنده، مستي، خوشي و شاديه. پريشب من از سر کار اومدم شمال!
........................................................................................بعد از يه روز بسيار پر کار و فشرده، با کلي مشغوليت ذهني، براي هماهنگ کردن همه چيز، ساعت 8 شب از دفتر اومدم بيرون و عازم شمال شدم! با گروه شمال هميشگي، رامين و سولماز، علي و مريم و ما... و بعد انگار وارد يه دنياي ديگه شديم. صبحانههاي شمال، با هيچ صبحانة ديگهاي تو دنيا قابل مقايسه نيس. خصوصاً اگر سر راه، از اون سرشيرهاي معروف و ناگزير گرفته باشي. يه درياي آروم براي شنا، ناهار در مقياس بسيار زياد! و جينگولکبازيهاي آخر شب، قبل و بعد از جوجة خوابونده شده توي انواع ادويهها. صبح که از خواب بيدار شدم، اصلاً نميتونستم تصور کنم که بعد از شناي ما توي دريا، زماني گذشته تا الان، همه چي انگار در چشم بر هم زدني اتفاق افتاده بود و در مقابل انگار خيلي وقت پيش، خيلي خيلي وقت پيش، شروع شده بود. تا حالا نشده بود که پاي ميز صبحانه، به همراه سرشير و مرباي زرشک، وبلاگ نوشته باشم...جاي همه تون خالي... نوشته شده در ساعت 09:07 AM توسط Mansour Comments (3)
|