!و اينك اين من ِ سانسور شده






٭  Bloody Mary!

ديگه پريد! رامين و سولماز، به شيوة ناگهان اومدن اينجا و قبل از خيز به سوي غذا فروشي سامي، ترکيبات مختلف رو آزموديم و آخرش با مارياي بلادي با آب گوجه فرنگي سولماز فضا رو تکميل کرديم! (هر کي فهميد اينا يعني چي؟!!!). ولي الان ديگه پريده! ديگه وقت جيش مسواک بوس لالاس! به قول سحر هميشه اين برنامه هاي از پيش برنامه ريزي نشده، خيلي مي چسبه...جاي علي و مريم خيلي خالي بود، توي جمع 6 نفرة هميشگي مون.

اتفاقات جديدي داره مي افته...نوشيدني هاي جديد...موقعيت هاي جديد براي دوستان...تغييراتي در وضعيت شرکت و کار...شروع شدن کلاس شناي من...پيشنهادات جديد...روش هاي تجارت جديد...
نمي دونم دوباره دارم به کدوم سمت مي رم...واقعاً نمي دونم....زندگي من پر از تغيير جهت بوده...شيوة زندگي، کار، سرگرمي...همه چي...فکر نمي کردم دورة بعدي اينقدر زود بخواد شروع بشه...هنوز هم معلوم نيس...شايد شرايط جديد برام قابل قبول باشه...ولي شايد هم نباشه...و اگه نباشه، اون وقت يه خداحافظي و پذيرش يکي از پيشنهادات جديد...شايد دارم دنبال بهونه مي گردم براي اينکه از اين جايي که هستم بيام بيرون...علي، هر وقت که باهاش صحبت مي کنم، به شوخي مي گه هنوز يک سالت نشده؟...آخه معمولاً هر جايي که کار کردم بيشتر از يکي دو سال دووم نياوردم...ولي خدا رو شکر مي کنم که هميشه يه امکاني بهتر از قبل پيش پام گذاشته...و هميشه هم از هر جايي که بودم، کلي چيزي ياد گرفته ام و برام کلي خاطره و چيزاي خوب و قشنگ داشته...به گمونم يکي دو هفتة آينده تحولي توي کارمه...بايد موند و ديد چي مي شه...از همة اينا گذشته، اگه به اينترنت وصلين و اهل موسيقي، والس تنسي (Tennessee) رو پيدا کنين و گوش کنين...يه کلبه...شب باروني...پاي شومينه...موسيقي اي که از روي صفحه پخش مي شه...يه کندة ديگه...صداي جرقه هاي آتيش که با صداي موسيقي مخلوط مي شه...

عموي علي فوت کرد. خيلي ناگهاني و خيلي سريع. سنش نسبتاً بالا بود، اما کاملاً سرپا و سالم. گويا توي مسير رفتن سر يه قرار، سکته مي کنه و مي افته و والسلام. علي خيلي دوست داشت اين عموش رو. عملاً تهران براي علي با اين عموش معني مي شد. يادش بخير به مطب عموش مي گفت مغازه!
طبعاً آدم ناراحت مي شه از اين اتفاق. از معدود دفعاتي بود که خيلي دوست داشتم يه مجلس ختم رو برم، ولي نشد. ديشب داشتم به اين فکر مي کردم که مرگ از اين بهتر ممکن نيس. تا آخرين لحظه سالم و سلامت باشي و رو پاي خودت. بعد هم يک لحظه و تمام. نه دردي، نه دردسري، نه وبال شدني، نه زجري براي خودت و اطرافيان. خوش بحالش.
اميدوارم اين غم هم براي علي، زودتر بگذره و شادي هاي زندگي دوباره جاي اين غم رو پر کنه.

Comments (1)

........................................................................................



٭  بعد از مدت ها

بعد از مدت ها حوصله ندارم. دلم گرفته و ناراحتم. چند تا چيز کوچيک جمع شد و اعصابم رو خورد کرد. چيزايي که هم مي شه بگي هيچي نيس. هم مي شه يه خورده جدي تر نگاهشون کني و نتيجه اش ايني بشه که من الان هستم.
کاش اينجام مث کاغذ بود تا مي شد خط خطيش کرد، بلکه يه خورده اعصابت راحت شه.
چقدر فرقه بين ديشب و امشب. ديشب، اون قدر خوب و همه چي خوش و مفرح. از صبحش تا شبش.
و امروز...
امشب...
الان.
اين نوشته، براي توي خواننده هيچي غير از اين که بفهمي حال من نويسنده گرفته س نداره. بيخود هم ادامه نده خوندن رو. چون بعد از اينش هم قرار نيس چيزي بيشتر از اين داشته باشه.
و چه فايده اي داره به حال توي خواننده که بدوني توي يا ساعت نحس از يه روز مزخرف، با ترکيبي از ساعت هاي مزخرف و غير مزخرف، حال من نويسنده خوب بوده يا داشته به هم مي خورده.
يا اصلاً خود توي خواننده باعث شدي که حال من نويسنده خراب بشه؟ شايد اين که الان دارم براي توي خواننده مي نويسم که حالم خرابه، باعث مي شه که به خودم تلقين کنم که حالم خرابه و نوشتن اين ها براي توي خواننده باعث مي شه که حالم واقعاً بد بشه. و توي خواننده هم هيچ تلاشي نمي کني تا حال من نويسنده خوب بشه. شايد با خودت بگي مگه فايده اي هم داره؟ اما مگه امتحان کردي؟ توي خواننده امتحان کردي که حال من نويسنده رو بهتر کني و نشده؟ اصلاً هيچ دنبال راهي گشتي براي اين که حال من نويسنده رو بهتر کني؟ يا نشستي و بغ کردي و اينا رو خوندي و به ...ت هم حساب نکردي؟
پس توي خواننده هم توي بد شدن حال من نويسنده مقضري. اما من نويسنده بازم دارم براي توي خواننده مينويسم و تو بيشتر باعث بد شدن حال من نويسنده مي شي. و باز هم من نويسنده دارم مي نويسم تا توي خواننده بيشتر باعث بشي که حالم به هم بخوره. توي يه ماشيني که هي بالا و پايين مي ره. و باز توي خواننده باعث مي شي تا من نويسنده بنويسم و بالا و پايين برم و حالم از اوني که بود بدتر بشه. و همة اينا توي يه جلقه س که من نويسنده و توي خواننده توي اون حلقه ايم. ولي سحر و کامران توي اون حلقه نيستن...يا شايدم هستن؟

پي نوشت 1: شام نخوردم. از 9 شب تا 8 صبح فقط خوابيدم!
پي نوشت 2: الان فرداي ديروز و ديشبه. من توي دفترم و يه احمق نفهمي، باز اعصاب من رو خورد کرد.

Comments (1)

........................................................................................



٭  جوک کثيف! ترکه به شکمش مي گه: «تا کي من کار کنم و بدم تو بخوري؟!»
شکمش جواب مي ده: «مي خواي من کار کنم بدم تو بخوري؟!» Comments (1)

........................................................................................



٭  اتصال

موبايلي که آنتن نده، نعمته!!!



........................................................................................



٭  آنچه با دو نقطه آغاز مي شود

::  به به، سلام، چطورين؟ خوبين؟ چه خبر؟!!!
آقا چند وقت بود که يه وقت درست و حسابي واسه وبلاگ نوشتن نذاشته بودم. جونم براتون بگه که اوضاع شير تو شيره! البته از نوع خوبش!
از پريروز براتون بگم که اولاً چهار تا آدم گشنه، در مقياس هاي متفاوت اومدن ناهار مهموني!!! وسط ماه رمضون! حالا کاش فقط اين بود. خونه رو تبديل کردن به ديسکو! حالا کاش فقط اين بود! هارد داشتن، اين هوا!!! يعني يکي شون هاردشو زده بود زير بغلش! بعد توشم پر فيلم و آهنگ و مبتذليات! حالا کاش فقط اين بود! خوردن و نوشيدن و احساس مجالس شادماني رو در آدم به غليان (!!!) درآوردن! حالا کاش فقط اين بود! سالتو زدن، وکيل شيطان و دوازده-سيزده تا گفتمان در مورد يه چيز مزخرف ديدن، آواز خوندن، خاطرات گم شدن کودکي تعريف کردن، ويندوز درب و داغون کردن، و هزار تا کار ديگه هم کردن و در تمام مدت هم داشتن مي خوردن!!!!! تا اين حد که ديگه شام نتونستن بخورن و بالاخره ساعت 11 شب به سلامتي و ميمنت و مبارکي، با سلام و صلوات رفتن! حالا کاش فقط اينا بود...!!!
نکته اينجاس که تازه وقتي که اونا رفتن، ما پا شديم رفتيم مهموني!!!!!!!

::  از چهارشنبه کلاس هاي شنام شروع مي شه! همون احساسي رو دارم که کامران وقتي مي خواست بره گلاب به روتون داشت! مي دونم که درکش براتون خيلي سخته! ... به ... چه ربطي داره؟! ولي شايد خودش توي کامنت ها بتونه توضيح بده!

::  دوشنبه مهمون داريم. بايد زودتر برم ببينمش. فيلمي مون هم دوشنبه مي آد. نتيجة اخلاقي: کلية فيلم هاي نديده، امشب بايد ديده شود!

::  امشب بايد يريم دوچرخه سواري. طبق معمول يکشنبه ها. چه سرمايي بخوريم امشب!

::  سه تا بطري قشنگ خريدم! فقط و فقط همين!

::  ()*&^%$#@!\[ة,؛٬ريالًَُ}{|":؛::؛«ـآۀٍِِّ،؟ؤءأأإژ«»

::  سطر بالا هيچ معنايي نداشت! فقط براي اين نوشتمش که ببينم چه Bullet اي براي هر سطر انتخاب کنم، قشنگ تره!

::  فرق بين اشلي جود با چارليز ترون، مث فرق کامران و فرشاده!!! ما منتظر يه شام خوب توي کندو هستيم!

::  خداوند خالق DivX را بيامرزد که باعث شد ما 12 عدد آدم خشمناک را بتوانيم ببينيم!

::  بازم دلم يه سفر مي خواد... آهاي بر و بچز... زين کنين بريم...

Comments (2)

........................................................................................



٭  فاجعه اي از ظهر تا شب

در مورد ديروز بايد سر فرصت بنويسم، تا بتونين عمق فاجعه رو درک کنين. عمق فاجعة روزي رو که از مارک نافلر تا حسن شجاعي، و از گوران بگويچ تا سپيده خونة ما رو به لرزه درآورد.
ولي براي الان، در اين فرصت کوتاه، براي اينکه بتونين مجسم کنين، فقط مي گم که ديروز، ظرف چند ساعت بيشتر از 40 گيگا بايت فيلم و موسيقي منتقل شد!



........................................................................................



٭  سکه 50 تومني پول با ارزش ما...

50 تومني

Comments (1)

........................................................................................



٭  روزگارم خوب است

ديگه چي مي خوام آخه؟ از سحر بهتر که پيدا نمي شه. کار هم که همونيه که مي خوام. بر و بچز اطراف هم که باحالن. حال و هول هم که به راهه. کلي هم موسيقي و فيلم و کتاب خوب دور و برمه. دور هم که خوش مي گذرونيم. پدر و مادر هم که خوبن و هميشه مايه دلگرمي. خيلي از چيزا هم که چند وقت قبل تا الان خيلي بهتر شده. هر روز هم يه اميد جديد و يه چشم انداز بهتر که وا مي شه. مشکل هم که خب هميشه و همه جا هست.
ديگه چي مي خوام؟ ... دمت گرم!

Comments (3)

........................................................................................



٭  فردا درهاي جديدي باز مي شود. آينده چه رنگي خواهد بود؟ شايد خيلي پر رنگ تر از امروز! Comments (1)

........................................................................................



٭  من در اعماق امروز يه کاري کردم که الان دارم با فکرش کيف مي کنم. شايدم براي خيلي از شما کاملاً بي معني باشه! امروز کلاس شنا ثبت نام کردم! يعني قراره از هفتة ديگه به مدت يه ماه، روز در ميون، برم استخر و شنا و يادگرفتن و اين جريانات...هيجان انگيزه! Comments (3)

٭  ف + کامي! رسيدن بخير...دوبي خوش گذشت؟ Comments (3)

٭  صورتجلسه نتايج حاصل از يه جلسه! (اين جلسه فقط نوشتاري بود! در مواردي ديده شده که گل و بلبل هم حاصل شده!)

صفحه اول

صفحه دوم

صفحه سوم



........................................................................................



٭  امشب چه شبي بود! امشب از اون شبها بود...
دوچرخه سواري توي هواي بسيار خوب و خنک ... با آدماي خوب ... شام خوشمزه و خيلي زياد ... قهوة عالي بعد از شام ... و حضور محسن در انتهاي شب که همه چي رو تکميل کرد...
همة اينا باعث مي شد که آدم فقط خوب و خوش باشه و به هيچ چيز ديگه فکر نکنه ...
ولي به راحتي مي تونست هيچ کدوم از اين اتفاقا نيفته، يعني راستش اگه روال منطقي طي مي شد، همه چيز يه جور ديگه مي شد.
فقط خواستن خدا بود که مي تونس باعث شه سحر درست سر موقع برسه تا همه چي اينقد خوب و شاهکار پيش بره...
خدايا، دم من و تو و الباقي گرم، باشه؟! Comments (3)

........................................................................................



٭  لينکي به حاجي ابطحي خوشمان آمد!

٭  کي بود جايزه مي خواس؟

h t t p : / / w w w . w o r l d o f . u s / T e m p F i l e s / E n i g m a . h t m l

Comments (5)

........................................................................................



٭  :O

رسماً اعلام مي کنم کم آوردم. يعني فکر نمي کردم بعضي ها ديگه اينقد بيکار باشن و اينا! منظور اين پست رو فکر کنم فقط دو نفر بفهمن که خودشون مي دونن...حالا چي مي خواين؟

پي نوشت: اولاً دو نفر نه و سه نفر. دوماً بابا اينا ديگه کي ان؟!!!

Comments (13)

........................................................................................



٭  فتوکينا 2004 گرچه يه چند روزي تأخير دارم، ولي نمي شه نگفت:
سايت خوب عکاسي-دات-کام، گزارش بسيار خوبي از فتوکينا 2004 داره. خصوصاً بخشي که دوربين هاي مختلف رو معرفي کرده، عقل و هوش از سر آدم مي بره!
اين معرفي دوربين ها و غيره و اين هم وبلاگش...

٭  حهدلمهسا ذث بشقسه! غشيثفخخدث غث ظشئشده غث دثرثسافثه ذخخي نث ئهلخبف ظخخق دشظشد بشقسه دثرثسافث. هد دثرثسافثغث ئشدشئ اشئخخد تخخقه لاثشقششقث نث ذثساث. رشمه تشمثذث نث اثغ ئشد سصهفزا ئهنخدشئ قخخ دثرثسافشدث بشقسه.
ذشظشئ ذث ششيشف ث هد زاشد فش ئشفمشذ شناهقو ذخلظشقهئ.
رشمه ناخيثئخخدهئو اشق نه ذثفخخدث هد ئشفمشذ قخ ذثناخخدثو غث تششغثظثغث ذخظخل حهسا ث ئشد يششقث. بشلاشف نششبهث فخخ زخئئثدف اشش ذثدثرهسث ئشد تششغثظش ئخ ئهناششئ!!!
غث زاهظ-ث تشمثذ ه اشئ نث شمشد حهسا خخئشي هد ذخخي نث رشسشف-ث دثرثسافشد غث تشش قخ ثسافثذششا نشقيشئ رش زاخد ناخيشئ دثئهفخخدثسفشئ ذثذهدشئ نث زاه ذخخيث خ نختش قخ ثسافثذشا نشقيشئو زاخد ناخخديشد-ث هد ئشفمشذو رششسث ناخي-ث ئشدشئ لاثغق-ث ئخئنثدثو نخممث حشقشلقشحا قخ يخذشقث دثرثسافشئ! Comments (9)

٭  ادبيات تصويري يه وقت هست که مي‌نويسي
روز – داخلي – بسته
مي نويسي
در گوشة ديگر اتاق يک ميز از چوب گردو قرار داشت که غبار نشسته بر روي آن نيشان مي‌داد که مدت‌هاست کسي بر روي آن در حال مزمزه کردن قهوة تلخ، روزنامة عصر را نخوانده
ولي يه وقت هم هست که مي‌نويسه:
- يه بار ديگه؟
- نه، مامانم نگران مي‌شه...
شايد همين چند کلمه، همين دو تا نصفه خط، تصويري بسيار کامل‌تر توي ذهن تو ايجاد کنه، تا تمام پاراگراف‌هايي که فضا رو برات توصيف مي‌کردن...
جالبه، نه؟

........................................................................................



٭  روزي روزگاري در غرب

امشب سينما 4، روزي روزگاري در غرب رو گذاشته بود. يه ديالوگي توي فيلم بود که من دوستش داشتم و طبيعتاً سانسور شده بود...
شايان به جيل مي گه: «And if one of them should pat your behind, just make believe it's nothing».

پي نوشت: اصولاً خوندن جملات قشنگي که توي يه فيلم بوده، لذت بخشه. براي جملات اين فيلم مي تونين برين اينجا.

پي نوشت 2: يه جايي خوندم که کل ديالوگ هاي اين فيلم جمعاً 15 صفحه بوده!



٭  من چه چيزهايي رو ننوشتم؟

همين الان ديدن فيلم 21 گرم رو تموم کردم. چقدر اين فيلم عجيب بود. زمان کاملاً توي فيلم سيال، داستان‌هاي که به هم رسيده‌اند، اما از هم جدان، آدم‌هايي با رفتارهايي بسيار متفاوت و کاراکترهايي متفاوت‌تر. عجيب. شايد بهترين کلمه براي توصيف اين فيلم همين لاشه.

بگذريم. امروز روز مزخرفي بود. اصلاً حوصلة کار کردن رو نداشتم. به تمام معنا چهارشنبه بود. چهارشنبه‌اي که دلت پر مي‌زنه واسه آسودگي و راحتي فردا و پس فرداش. کار نداشتن هم مزيد بر علت شده بود. مي‌تونستم کار براي خودم بتراشم. کارهايي بود که بايد انجام مي‌دادم. اما اصلاً حس کار نبود. هر کاري کردم تا زمان بگذره. تقريباً 3 ساعت آخر، ديگه مرگم بود! علي رو درک مي‌کردم که اون ساعتاي آخر کارش، زنگ مي‌زنه و مي‌گه «خب، چه خبر؟!»

توي اين چند روز خيلي چيزا مي‌خواستم بنويسم، اما نشد. مي‌خواستم بنويسم که شب‌هاي روشن رو ديديم و چسبيد. فيلم خوبي بود. مي‌خواستم بنويسم که ديشب توي سرما، بستني مي‌خورديم و واسه اين‌که گرممون بشه، مي‌دويديم! مي‌خواستم بنويسم الان درک مي‌کنم اگر تمام مدت هفت تير تا انقلاب، توي ترافيک، يه خانم بغل دستت، ترکي صحبت کنه، احساست وقت پياده شدن، رهايي مطلقه! مي خواستم بنويسم امشب يه دل سير وبلاگ خوندم. 10-15 تا وبلاگ باز کردم رو صفحه و تمام مسير رو بعد از تموم کردن 21 گرم، وبلاگ خوندم. ولي ننوشتم!

حالا مي نويسم: از همين الان تا شنبه صبح، موبايل من خاموشه!!!



........................................................................................



٭  عوارض جانبي

خسته ام!

پي نوشت: وقتي دو سه روز حسابي خوش مي گذرونين، پاي لرز خستگي روزهاي حماقت بار کاري بعدش هم بشينين!

پي نوشت 2: خستگي ام بيشتر از محيط کاره. تو يه جاهايي مث جاهاي دولتي، هرجي نيس. هميشه مزخرفه! اما جايي که آدم کار دست خودش باشه و کارش رو بکنه، بعضي وقتا، پيش نرفتن کارها و بعضي بلاتکليفي ها، انرژي آدم رو مي گيره. چيز جديدي هم نيس، تا حالا خيلي وقتا پيش اومده. چاره اش هم، فقط تموم شدن اون روزه و بس. مگه اينکه چه اتفاق خاصي بيفته...

پي نوشت 3: در ادامة اين جريانات، يکي مي گفت با يه من عسل هم نمي شه خوردت...

پي نوشت 4: يعني مي خواس منو بخوره؟!

Comments (2)

٭  تفاوت

من، اين‌جا مي‌شينم، سهيل محمودي مي‌آد، برنامه رو شروع مي‌کنه، افتخاري بعدش آواز مي‌خونه...
اون، اون‌جا وسط جمعيت، آني لنوکس مي‌آد برنامه رو شروع مي‌کنه، استينگ بعدش مي‌خونه...
تو هم که خوابي!



........................................................................................



٭  کينوي بعدي

Quino 02

Comments (1)

........................................................................................



٭  ديوار

انگاري در نبود ما خيلي ها خوردن تو ديوار!!! من از کلية اين دوستان عزيز و نيز ديوار گرامي عذر مي خوام!!! :)

پي نوشت: به کامنت هاي مطلب قبلي مراجعه شود!
پي نوشت 2: اون نون آخريه انقده چسبيد!!! (دونقطه-پي)

Comments (1)

٭  از سر کار به شمال گذر زمان متوقف شده. انگار که تمام اون دل مشغولي‌هاي روزانه، به ناگهان محو شده‌ن. چيزايي که در عوض مي‌توني اينجا پيدا کني، خنده، مستي، خوشي و شاديه. پريشب من از سر کار اومدم شمال!
بعد از يه روز بسيار پر کار و فشرده، با کلي مشغوليت ذهني، براي هماهنگ کردن همه چيز، ساعت 8 شب  از دفتر اومدم بيرون و عازم شمال شدم!
با گروه شمال هميشگي، رامين و سولماز، علي و مريم و ما...
و بعد انگار وارد يه  دنياي ديگه شديم. صبحانه‌هاي شمال، با هيچ صبحانة ديگه‌اي تو دنيا قابل مقايسه نيس. خصوصاً اگر سر راه، از اون سرشيرهاي معروف و ناگزير گرفته باشي. يه درياي آروم براي شنا، ناهار در مقياس بسيار زياد! و جينگولک‌بازي‌هاي آخر شب، قبل و بعد از جوجة خوابونده شده توي انواع ادويه‌ها. صبح که از خواب بيدار شدم، اصلاً نمي‌تونستم تصور کنم که بعد از شناي ما توي دريا، زماني گذشته تا الان، همه چي انگار در چشم بر هم زدني اتفاق افتاده بود و در مقابل انگار خيلي وقت پيش، خيلي خيلي وقت پيش، شروع شده بود.
تا حالا نشده بود که پاي ميز صبحانه، به همراه سرشير و مرباي زرشک، وبلاگ نوشته باشم...جاي همه تون خالي... Comments (3)

........................................................................................

Home