| !و اينك اين من ِ سانسور شده |
صفحه اصلی Categories:
لينك - چيزاي بامزه لينك - چيزاي غير بامزه وبلاگ امورات اينجا تشكر جات جملات قصار حرفاي خودموني روزانه شعر عكس به سوي من
|
٭ خانة هنرمندان ايران
اگه تا حالا سايت خانة هنرمندان رو نديدين، به يه بار ديدنش و انداختن نگاهي به خبراش ميارزه...
نوشته شده در ساعت 09:14 PM توسط Mansour
٭ شير تو شير
در راستاي زلزله، خوندن اين هم خالي از لطف نيس!
نوشته شده در ساعت 12:47 AM توسط Mansour
........................................................................................Comments (2)
٭ من بعد از زلزله
به جميع علاقمندان پر و پاقرص خودم عرض ميكنم كه به كوري گردن استكبار جهاني و بدخا-مدخا ها(!)، من و جميع اهل بيت زندهايم! تكبير!!! ضمناً خوبه دوباره يادآوري كنم حتماً برين از طريق يادداشتي كه قبلاً نوشته بودم، راهنماي برخورد با زلزلة كتابدار رو بخونين. حالا شايد بيشتر جدي بگيرينش! نوشته شده در ساعت 06:08 PM توسط MansourComments (2)
٭ اين نيز بگذرد...
........................................................................................چند تا عكس ديدني از مجلس مرحوم! نوشته شده در ساعت 01:17 PM توسط MansourComments (1)
٭ سلمان
سلمان، در حقيقت اولين وبلاگ نويس فارسينويس ايرانيه. اما به اين خاطر نيس كه دوستش دارم و وبلاگش رو ميخونم، كما اينكه مدتهاست كه وبلاگ حسين درخشان رو نخوندم... اينم يكي از آخرين نوشتههاش:
٭ سلمان
سلمان، در حقيقت اولين وبلاگ نويس فارسينويس ايرانيه. اما به اين خاطر نيس كه دوستش دارم و وبلاگش رو ميخونم، كما اينكه مدتهاست كه وبلاگ حسين درخشان رو نخوندم...
سلمان، يه چيزي داره كه خيلي خوشم ميآد. اسمش رو ميشه گذاشت Vision. اطلاعاتش معمولاً بهروزه و برداشتهاش هم از اون چيزايي كه در موردشون اظهار نظر ميكنه (كه برخلاف خيليها، شامل زمينههاي زيادي نميشه)، برداشتهايي حرفهاي و عميقه. ظرافتهايي رو در مطالب ميبينه و بهشون اشاره ميكنه، كه ديگراني كه همون مطلب رو ميخونن، نميبيننش. و جمعبنديها و نتيجهگيريهايي ميكنه، كه گاهي به 4-5 بار خوندن هم ميارزن (آخريش در مورد Bug هاي زندگي بود). اون تكمضرابهاي پيادهرويهاي توچالش هم، گرچه چيز زيادي ازشون دستگيرم نميشه، اما قشنگن. موفق باشي مرد... نوشته شده در ساعت 09:02 PM توسط Mansour
٭ من و دوبارة «گوهردشت...يه نفر...»
يه هفته گذشت، پس كي ميخوام در موردش بنويسم...
نوشته شده در ساعت 09:00 PM توسط Mansour
٭ عينك
گفتم روتوش، بد نيس دو سه تا از عكسهاي اخيرش رو كش بريم بذاريم اينجا مشترياش بيان اين وري، سرش بيكلاه بمونه، بيكار شه، بره تو خيابونا، معتاد شه، ... (خودتونم يه ذره تخيل كنين! دهه! همه چي رو كه من نباس بگم كه!)
........................................................................................
٭ GMail
فكر كردين فقط روتوشباشي بلده عكس بذاره؟ اينم عكس امروز! (به نقل از دوست GMail اي مون!)
٭ آلبوم آخر گوگوش
«...آخرين خبر شامل هشت ترانه مي شود كه شعر چهار ترانه از شهيار قنبري است كه برعكس شخصيت نچسب و ابلهش، ترانه هايش را بسيار دوست دارم. به جرات مي توان گفت شهيار يكي از سه ترانه سراي بزرگ ايران معاصر است...»
........................................................................................بقيهاش رو خودتون بخونين... نوشته شده در ساعت 04:01 AM توسط Mansour
٭ منم بازي!
قال الامام الناشناس (ع): گولف بازي كنيد، گولف بازي خوبياست!!!
Comments (2)
٭ تبليغات
........................................................................................فرشاد يه كار مفيد تو كل عمرش كرد و يه جاي خوب به ما معرفي كرد! عكاسي عابدزاده - تجريش - بغل سينما آستارا Comments (2)
٭ دو تا لينك
ديدن اين روز هفتم، خالي از لطف نيست. يكي از مطالبش، گفتگوي بهزاد با سياوش قميشيه. ولي جالبتر از اون، اجراي رقص ايراني توسط يك گروه تماماً امريكاييه...
و متن نمايشنامة «شهر قصه» در قالب PDF، از سايت دوات. خود سايت دوات هم چيزاي خوبي براي ديدن داره. نوشته شده در ساعت 08:03 PM توسط Mansour Comments (1)
٭ Orkut
........................................................................................من يه آدرس ياهو دارم كه فقط ازش براي مسنجر استفاده ميكنم. هر از گاهي ميرم ببينم email اي چيزي اگه براش اومده باشه، چك ميكنم. ديشب هم اين كار رو كردم، ديدم احسان يه دعوتنامه برام فرستاده، به عنوان يك دوست، براي يه جايي به نام Orkut. Comments (1)
٭ پاسكاري!
ديدن اين فلش را به عموم دوستان و آشنايان عزيز، توصيه مينمايم! (از امير عظمتي)
نوشته شده در ساعت 01:54 AM توسط Mansour
Comments (1)
٭ بزن و برقص!
همين نيم ساعت پيش ديگه همه رفتن. جاتون خالي تعدادي از بچهها واسه تولد من و سحر اينجا بودن و كلي زديم و رقصيديم و شلوغبازي درآورديم و خوش گذشت.
........................................................................................اول كه ممنون از همة بر و بچز، براي حضور سبزشون!!! ![]() دوم اينكه وقتي كه همه رفتن من تازه يادم افتاد كه كادوي تولد سحر رو بهش ندادم!!!!! ![]() ![]() آخه سحر خودش يه شلوار جين برام خريده بود كه امشب پام بود. من هم كادوي سحر رو ديشب خريدم (يه عطر كلينيك هپي). ميخواستم سورپريزي و اينا بهش بدم، واسه همين قاطي بقية كادوها نذاشته بودم و يادم رفت! ![]() جالبه كه يكي از حاضرين امشب ديشب هنگام خريد كادو همرام بود، ولي فكر كنم اون هم يادش نبود! ولي وقتي يادم افتاد و كادو رو به سحر دادم، كــــــلــــــي ذوق كرد! ![]() ![]() اينم از سوتي اين دفعه! ![]() ... امشب خيلي خوش گذشت ... بچهها بازم دم همهتون گرم! ايشالا عروسي بچهها!
نوشته شده در ساعت 01:13 AM توسط MansourComments (6)
٭ خدا خيرشان دهد...
........................................................................................خدواند انشاالله خير بدهد به اين برادران دانشمند و مخترع و مكتشف كه به فكر امور جارية ملت هستند و سعي بر رفع موانع و بندهاي دست و پاگير برادران و خواهران ما دارند. اجرشان با آقاشان... (لينك از صبحانه، اصل مطلب نيز از ياهو)
Janine Newberry, right and Karen McKay model two new backless and strapless bikinis, on the King's Road in Chelsea London Wednesday May 12, 2004. The new bikinis are designed for sunbathing avoiding the marks caused by straps . They and are held in place with a gel compound at the sides. They will retail for US$ 43. (AP Photo/Alastair Grant) نوشته شده در ساعت 02:14 PM توسط Mansour
٭ امير حسابدارم پر!
........................................................................................امير حسابدار هم خداحافظي كرد و رفت... «تازه از کلاس اومده بودم بيرون که زنگ زدي: Comments (1)
٭ زندگي شيرين ميشود!
آقا كولر رو بژان كرديم...يا به قول اين بچهمچهها استادش كرديم...جواب ميده نافرم!
نوشته شده در ساعت 06:06 PM توسط Mansour
Comments (1)
٭ 27 سال زندگي
........................................................................................اين لينك رو محمد برام فرستاد. براي من كه جالب بود، سير چندين سالة يه خونواده... نوشته شده در ساعت 12:53 AM توسط MansourComments (3)
٭ ايران دوستداشتني
باز هم ايران، ايران خوب، ايران عزيز و دوستداشتني ما...
........................................................................................«...بخشى از اين نيروها باند را اشغال كردند و ماشين هاى خود را به داخل باند فرستادند. واحدهاى ايمنى و زمينى را تحت محاصره قرار دادند و به هواپيما هم اعلام شد كه اگر حركت در مسير فرودگاه را ادامه دهد با پدافند مواجه خواهد شد. از برج چنين به نظر مى رسيد كه دو هواپيماى نظامى، هواپيماى مسافربرى را به خروج هدايت مى كردند. - گفته مى شود شركت هاى هواپيمايى امارات اعلام كرده اند كه پروازهاى خود را به تهران لغو مى كنند؟ وقتى چنين شرايطى پيش بيايد، همه اين احتمالات قطعى خواهد شد. - مى توانيد برآورد خسارت اين واقعه را ارائه كنيد؟ الان اينقدر خسته ام كه نمى توانم هيچ برآوردى انجام دهم. ما دو بار در اطراف فرودگاه دور زديم و راهى فرودگاه مهرآباد شديم كه آنجا هم اجازه فرود به هواپيما را ندادند و اعلام كردند كه بايد به فرودگاه اصفهان برويم و بالاخره در آنجا به ما اجازه فرود دادند. حدود يك ساعت در فرودگاه منتظر مانديم و سرانجام مسئولان فرودگاه اصفهان به ما اعلام كردند كه در قسمت پروازهاى داخلى فرودگاه مهرآباد براى ما باندى آماده كرده اند و ما پس از گذشت حدود سه ساعت و نيم تأخير ساعت ۱۸ و ۳۰ دقيقه در ترمينال چهار پروازهاى داخلى فرود آمديم...» به نقل از روزنامة شرق يكشنبه 20 ارديبهشت و نيز از همان روزنامه: «ساعت ۷ بعدازظهر ديروز پست برق نمايشگاه بين المللى سوخت و مسئولان مجبور شدند نمايشگاه را زودتر از موعد تعطيل كنند. بعد از اين اتفاق تا يك ساعت مسئولان منتظر رفع نقص ماندند اما با طولانى شدن مدت در سالن ها بسته شد.قطع برق نمايشگاه به علت كشيدن بار اضافه از پست برق نمايشگاه بود، نمايشگاه بين المللى داراى برق اضطرارى كه بتواند سالن ها را روشن كند نيست اما راديو نمايشگاه با برق اضطرارى محدود خود توانست به اطلاع رسانى درباره گمشدگان ادامه دهد.» نوشته شده در ساعت 02:19 AM توسط Mansour Comments (1)
٭ گوليه ريترنز!!!
آقا حتماً همين الان يه سري به گوليه بزنين، غفلت ماية پشيمانياست...
نوشته شده در ساعت 12:05 PM توسط Mansour
........................................................................................Comments (3)
٭ راهآهن يا هواپيما...مسأله اين است!
زمان: همين چند روز قبل
........................................................................................مكان: دانشگاه صنعتي شريف شرح اضافه: ندارد!!! ![]() (با تشكر فراوان از مژگان عزيز بابت ارسال عكس) نوشته شده در ساعت 06:58 PM توسط Mansour
٭ آپديت
«خدا جون هيچ به اين فکر کردی که الان بيشتر از ۱۴۰۰ ساله که آپ ديت نکردي؟!»
(به نقل از مينيماليده) نوشته شده در ساعت 05:29 PM توسط Mansour Comments (7)
٭ موبايل، صنعت پولساز، از سرش، تا تهش!
اين لينك هم توي لينكدوني حسين درخشان بود...گروه آلماني آلبوم موزيك جديدش رو تنها با زنگ موبايل ارائه كرده...مطلب رو كه خوندم، انتهاش يه چيزي توجهم رو جلب كرد. اعداد و ارقامي كه توي بيزنس خريد و فروش زنگ موبايل رد و بدل شده بود. 70 ميليون پاوند ظرف يك سال!!! قبلاً هم سلمان چيزايي در اين مورد نوشته بود و موبايل رو به عنوان يكي از پولساز ترين مشاغل عصر جديد معرفي كرده بود. قضيه كاملاً قابل تأمله... پينوشت: ميدونين و ميدونيم كه وبلاگ سلمان، هنوزم كه هنوزه لينك ثابت نداره! اينه كه ارجاعتون ميدم به تاريخ مطلب: 1 مي 2004 يا 12 ارديبهشت 83 كه سلمان به اشتباه اون بالا نوشته 82! نوشته شده در ساعت 01:56 PM توسط Mansour
٭ بازم اين دنياي كوچيك ما
عجب! عجب! الان طبق معمول هميشه، ليست لينكدوني حسين درخشان از طريق BlogLet رسيد به دستم و يه نيگاهي انداختم...
...........................................................................................باند موميايي دستگير شد، آبكش... ...رفتم و يه نيگاهي انداختم، توصيه ميكنم شما هم اگه تو اين عوالم وبلاگي هستين، حتماً بخونينش... اما چيزي كه براي من جالب بود، ديدن اسم بابك محيط اون وسط بود. اون هم به عنوان آقاي همسر. ميدونستم كه خورشيدخانوم ازدواج كرد و در جريانات بعديش هم مث ماه عسلشون و اينا بودم. ولي هيچ وقت دقت نكرده بودم كه نام آقاي همسر چيه. و اگه حدسم درست باشه، بابك، برادر يكي از دوستاي قديم دوران دانشگاه منه، كه اتفاقاً خيلي وقته ازش خبر ندارم، بهرنگ. يادش بخير... و عجب دنياي كوچيكيه! اينم يكي ديگه از اون حلقههاي 6 نفري كه آدما هم رو ميشناسن! نوشته شده در ساعت 01:54 PM توسط Mansour Comments (1)
٭ ديروز، امروز، فردا
الان فرداس. ديروز رفتم نمايشگاه كتاب.
........................................................................................ديروز تقريباً همة داخليها رو روفتم و كلي كتاب خريدم. از گوچهفرنگيهاي سبز و ترلان گرفته تا نوارهاي چرا! شب كه رسيدم خونه ديگه در حال از دست رفتن بودم! ولي با همون حال نشستم و 90 فردوسيپور رو با پررويي تا ساعت 2 صبح ديدم! خلاصه 2 و نيم خوابيدم... امروز ساعت 4 و نيم بيدار شدم. اون موقع حواسم نبود، اما بعداً كه حساب كردم، ديدم فقط 2 ساعت خوابيده بودم! علت هم داشت كه اون موقع حواسم نبود. چون اصلاً قصد بيدار موندن نداشتم. ميخواستم يه خورده همونجوري خواب و بيدار mail هام رو بخونم و دوباره بخوابم...كه يه هو يه mail اي ديدم كه برق از كلهام پروند. هيچي، يه مقدار واين ور و اون ور...بارون هم داشت مياومد. گفتم ميرم بيرون و هم قدم ميزنم، هم لذت ميبرم، هم فكر ميكنم. زدم بيرون، حالا ساعت چنده؟ 5 و نيم صبح. همرام چند تا بيسكويت مادر ورداشتم و تو راه حالي ميكردم. ناخودآگاه به سمت نونوايي بربري كشيده شدم. دو تا نون گرفتم و ادامة راه، نون بربري داغ. اومدم نونها رو گذاشتم خونه و دوباره زدم بيرون. داشتم فكر ميكردم، گفتم من كه دارم قدم ميزنم، هوا هم كه خوبه، بزنم برم كوه. دوباره برگشتم و يه تيكه از اون نونها رو كندم و رفتم به سمت كوه. ساعت 7 نشده بود كه بالاي كوه بودم! بالا و بالاتر رفتم، ولي نشونههاي پيري ديگه خودشو نشون ميداد. زود به زود خسته ميشدم و بايد نفس ميگرفتم. يه مقدار ديگه كه رفتم، ديگه ولو شدم! همونجا دراز كشيدم و پهن زمين شدم...مدتها بود كه يه آسمون آبي به اين قشنگي رو، بدون هيچ چيزي كنارش، نديده بودم. فقط آسمون! مدتها بود كه توي روز، همچين سكوتي رو كه فقط صداي نسيم توش جريان داشت، تجربه نكرده بودم. گاهي دورصداي سگي...مدتها بود كه در طول روز، اينقدر يكه و تنها نبودم... مدتها بود كه از اين قدر بالا به شهر نگاه نكرده بودم...مدتها بود كه يادم رفته بود چقدر وزيدن باد، توي يه چمنزار قشنگه...همونجا دراز كشيدم و خوابيدم! بيدار كه شدم، گشنهم بود! تيكه نون رو درآوردم و همونجور دراز كشيده، تيكههاي كوچيك نون رو ميخوردم. تا بالاي قله نرفتم. نميتونستم بيشتر از اين برم. وقت پايين اومدن بود. واي از پايين اومدن از كوه. اين قدر كه اين كار حس بچگي آدم رو زنده ميكنه، نميدونم هيچ چيز ديگهاي ميتونه اين كار رو بكنه يا نه. دويدن و ورجه وورجه كردن و داد زدن و آواز خوندن. همراه با ترسهاي گاهگاه از اينكه نتوني خودتو كنترل كني و قل بخوري بري پايين! تيكة آخر رو كه دويدم و اومدم پايين، يه هو خودمو جلوي 3 تا سگ گنده ديدم! يه لحظه موندن چيكار كنم. نگاهها و پارسهاي سگا از يه طرف و برخورد ناگهاني من با قضيه از اون طرف، يه لحظه گيجم كرد. منتها با پررويي از وسطشون راهم رو ادامه دادم. خودمونيم، اگه احياناً قصد ميكردن دنبالم كنن، ديگه واويلا بود! ساعت 9 نشده بود كه پاي ميز صبحانه بودم...تخم مرغ و كره و شير و همه چي...جاتون خالي، خيلي چسبيد! ساعتاي 2 و 3 عصر بود كه خوابيدم. به تلافي ديشب، اين بار 12 ساعت خوابيدم! الان 5 صبح فرداس! نوشته شده در ساعت 05:25 AM توسط Mansour Comments (2)
٭ استفادههاي نامشروع از ورق
بابا اينا ديگه كيان؟ جون من حتماً ببينين... (لينك از يه وجب خاك اينترنت)
نوشته شده در ساعت 01:01 AM توسط Mansour
........................................................................................Comments (4)
٭ اين خداي نزديك ما
ديروز روز خوبي بود...از اون روزايي كه خدا رو ميبيني...
نوشته شده در ساعت 05:31 PM توسط Mansour
........................................................................................Comments (2)
|